1393524695

وقتی هوس شوخی با عراقی‌ها به سرمان زد

یک روز با همرزمانم کنار درسنگر نشسته بودیم که هوس کردیم با بی‌سیم، عراقی‌ها را اذیت کنیم. من گوشی بیسیم را گرفتم و روی فرکانس یک عراقی که از قبل...

13934951 photoshohadayekazeroon

عشق هوندا

علی کرمی رزمنده لشکر ویژه 25 کربلا، خاطره‌ای را در حوزه طنزپردازی‌های جبهه، چنین اظهار می‌کند: برادرم محمدزمان عضو گردان یارسول‌الله (ص) لشکر ویژه 25 کربلا بود، همان گردان نام‌آشنایی...

13931470 photoshohadayekazeroon 4

حال‌گیری پدر

در خاطره‌ای دیگر از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا از شوخی‌های جبهه به خاطرات رحیم کابلی رزمنده گردان حمزه سیدالشهدا (ع) این لشکر می‌پردازیم که وی می‌گوید: خاطره‌ای که می‌خواهم...

13934944 photoshohadayekazeroon

نامردتر از قاطر

حامی گت‌آقازاده از فرماندهان یگان دریایی لشکر ویژه 25 کربلا درباره شوخ‌طبعی‌های رزمندگان در جبهه، می‌گوید: سال 66، لشکر ویژه 25 کربلا در منطقه غرب کشور درگیر عملیات والفجر 10...

139314803 photoshohadayekazeroon 550 300

چرا می زنید؟ چرا هل می دهید؟

مقر آموزش نظامی بودیم، بعد از عملیات کربلای پنج، جغله های جهاد را برای آموزش نظامی بردند و گفتند: لازم است.

139314782 photoshohadayekazeroon 4

خاک بر سرت کنند حجتی

خرمشهر بودیم، بچه ها رحل ها را چیدند دور تا دور سنگر و قرآن ها را روی آن گذاشتند.

139314767 photoshohadayekazeroon 4

چشمهایت را ببند، خجالت نکشی

شلمچه بودیم، قیصری گفت: همه جور آن خوب است. صالح گفت: نه اسیر شدن بد است. هر کسی چیزی گفت، تا رسید به شیخ اکبر.

139314760 photoshohadayekazeroon 4

تو حوری هستی؟

تیر و ترکش خورده بودم، فکر کردم که شهید شده ام و الان در بهشت هستم اما هنوز حالم جا نیامده بود که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها...

139314756 photoshohadayekazeroon 4

آدم بی شر و شور

آبادان بودیم، محمدرضا داخل سنگر شد، دورتادور سنگر را نگاه کرد و گفت: آخر نفهمیدم کجا بخوابم؟ هر جا می خوابم، مشکلی پیش می آید، یکی لگدم می کند، یکی...

13931470 photoshohadayekazeroon 4

از بچه ننه ها بدم می آید

شلمچه بودیم، بولدوزرها را خاموش کردیم و نماز صبح را خواندیم. دور هم نشسته بودیم که نادری رفت نشست روی یک سنگر و شروع به سخنرانی کرد

13931442 photoshohadayekazeroon 2

راننده ناشی لودر

با آمدن لودر بچه ها خوشحال شدند. همه با لبخند و تکان دست از او تشکر کردند. راننده لودر هم که انگار تجربه اش کم بود، با لودر روی سنگر...

1393 3 photo

جشن تولد در اسارت

هر هدیه ای که به هاشم تحویل می دادیم می گفت: اینکه پیراهن من است. اینکه شلوار خودم است! ای بابا این هم که مال خودم است و …..

13931394 photoshohadayekazeroon

خدایا این چادربندها را آدم کن

کلی نیرو بودیم و یک روحانی گردان، که باید به همه ی چادرها و گروهان ها سرکشی می کرد و در حد یک چایی خوردن هم که شده، دل بچه...

13931361 photoshohadayekazeroon

الغیبت‌ُ عجب‌ کیفی‌ داره‌

تقصیر خودش‌ بود. شهید شده‌ که‌ شهید شده‌. وقتی‌ قراره‌ با ریختن‌ اولین‌قطره‌ خونش‌، همه‌ گناهانش‌ پاک‌ شود، خیلی‌ بخیل‌ و از خود راضی‌ است‌ اگرآن‌ کتک‌هایی‌ را که‌ من‌...