Untitled-01
جستجو
Close this search box.

راز نهان/ نارنجک هایی که منفجر نمی شدند

13931399 photoshohadayekazeroonجبهه و جنگ با آن همه تیر وترکش،دود و خون و آتش با وجود نیروهای دلاور و شجاع پر است از خاطرات زیبا و شنیدنی که باید همیشه حکایت شوند و قصه شب کودکان تا این اسطوره های بی بدیل تاریخ در ذهن ها ثبت شود.

 

 

شهدای کازرون، یکی از بازماندگان جبهه های حق علیه باطل در بیان خاطره خویش از یک پیرمرد بسیجی و شجاع در خط مقدم جبهه اینگونه تعریف می کند: حدود دو سه روز از عملیات نصر 8 در ارتفاعات گرده رش کردستان عراق می گذشت، در سمت چپ منطقه ی عملیاتی لشکر 11 امیر المومنین (ع)، بچه های لشکر 7 ولی عصر(عج) حضور داشتند، من به عنوان فرمانده گردان 507 از لشکر 11 که به اصطلاح با جناح راست لشکر 7 الحاق داشتیم.

‘عبدالله موسی بیگی’ افزود: برای اطمینان از الحاق کامل و نبود خلاء تصمیم داشتیم در بازدید از محور، دیداری با رزمندگان لشکر 7 داشته باشم.

وی ادامه داد: نزدیک های ظهر اول آذرماه سال 66 بود وقتی به اولین سنگر نگهبانی آن ها رسیدم، پیر مردی حدودا 55 الی 60 ساله دیدم که با بکاربردن الفاظی شبیه ناسزا اشیایی به سمت پایین ارتفاعات پرتاب می کرد، اما به دنبال این پرتاب ها هیچ انفجاری رخ نمی داد.

وی اضافه کرد: متعجب شدم که چرا این رزمنده داد و فریاد می کند، و اگر نارنجک پرتاب می کند، چرا منفجر نمی شوند به همین دلیل خود را به او رساندم.

وی افزود: پیرمرد همین که مرا در کنار خود دید گفت «برادر بیا کمک کن ، این عراقی ها دارند می رسند هرچه نارنجک پرتاب می کنم منفجر نمی شود به گمانم این نارنجک ها خرابند.»

موسی بیگی گفت: خوب به پایین که نگاه کردم دیدم چند عراقی سینه به سینه بچه ها در حال جلو آمدن هستند و حالا این پیرمرد سعی در ایستادگی و گرفتن پیشروی آنان داشت، اما نارنجک هایش منفجر نمی شدند.

وی اظهار کرد: دیدم که پیرمرد بدون اینکه ضامن نارنجک ها را بکشد آنها را پرتاب می کند به همین دلیل به او گفتم که چرا ضامن آنها را نمی کشی و بعد پرتاب کنی.

وی افزود: پیر مرد نگاهی به نارنجک ها کرد و گفت «مگر اینها هم ضامن دارند؟» گفتم آره خوب ضامن دارند! اول به من نگاه کن بعد حلقه ضامن نارنجک را بکش و سپس پرتاب کن.

وی ادامه داد: هنور صحبت های من تمام نشده بود که با کشیدن ضامن و پرتاب نارنجک ها بسیاری از عراقی ها به درک واصل شدند و پیرمرد از شادی این حادثه با صدای بلند ‘ الله اکبر’ می گفت

رزمنده گفت: ای بابا کاش از اول متوجه شده بودم و الا تا حالا همه را کشته بودم.

موسی بیگی گفت: در این هنگام ، سایر بچه های لشکر هفت متوجه شدند و از سنگرها بیرون آمدند و به کمک ما شتافتند و توانستیم عراقی ها را عقب برانیم و تلفات سنگینی وارد کنیم.

وی افزود: بعد از این ماجراها تا مدت ها داستان آن پیرمرد و نارنجک ها را تعریف می کردند و در محافل خود در بین رزمنده ها دهان به دهان می چرخید.

نقل خاطره از آثار منتخب جشنواره خاطره نویسی دفاع مقدس ایلام تحت عنوان ‘راز نهان’

 

دیدگاهتان را بنویسید