Untitled-01
جستجو
Close this search box.

منطقه ملکوت/قسمت اول

rezvniفرداي آن شب احمد گفت راستي محسن! چرا آن که از والضالين مردم ايراد مي گيرد و از راه شمال به جبهه مي رود به آفتابي نهج البلاغه بر نمي گردد؟

 

 

 

شهدای کازرون، هرگاه خواستم در مورد احمدي که به رضوان خدا رفت(سردار شهيد احمد رضواني) چيزي بنويسم دستم در ميدان قلم سرباز شکست خورده اي مي ماند که جز تسليم راه ديگري نداشت او که تا دم آخر که سر را به خدا هديه داد خود را غلام حسين مي دانست. وضو مي گرفت، لباس سبز سپاه را مي پوشيد و مي گفت اين لباس شهدا است بايد حرمت آن را نگاه داشت.

فرزند درد و فقر بود. گفت آن شب بر سر جنازه ي پدرم تا صبح قرآن خواندم او که هيچگاه لباس رنج و زحمت از وجودش رخت بر نبست. آه چه آرزوهايي برايش داشتم اما پدر رفت و مادرم که مادرِ درد و غم و مسرت است آن روز که از جبهه آمدم بر سر سفره ديدم که با چاي و کشمش افطار مي کند و خدا را بخاطر اين همه نعمت شکر مي نمايد.قلبش براي بچه هاي جبهه مي تپيد اما وسعش نمي رسيد يک نوار قلب بگيرد و مي دانم که نوار قلب نمي تواند همه ي سختي هاي دردش را نشان دهد.در درياي نهج البلاغه که غرق مي شد در وادي نخلستان بني نجار همنوا با علي مي گشت مي گفت: من از اشک آغاز کرده ام و به آن خاتمه داده ام مي خواهم اشکي باشم و در سحرگاهي همراه قنوتي بر گونه ي نيازي فرو غلطم. مي خواهم قافله اي باشم و نژاد وار همه ي فلات ها را بپيمايم. مي خواهم در غروبي از کوره راه زمان بگذرم و از وادي هور و مجنون به نينوا پا گذارم.

احمد گفت حسين(فرمانده شهيد محمدحسين ميرشکاري) نمي داني دلم امشب هواي آن دور دست ها کرده. حسين که بر سجاده نشسته بود به نيزارهاي هور نگاه کرد و گفت آن دور دست ها؟ کدام وادي؟ و احمد گفت همان وادي که مرا و تو را به اينجا کشانده، مگر زمزمه هاي فرات را نمي شنوي؟ خوب گوش بده صداي گريه ي علي اصغر را، آه نگاه کن که عباس با مشک، تشنه بر مي گردد و حسين به گريه افتاد و با اشک، نمازِ وتر را آغاز کرد.

فرداي آن شب احمد گفت راستي محسن(سردار شهيد محسن خسروي) چرا آن که از والضالين مردم ايراد مي گيرد و از راه شمال به جبهه مي رود به آفتابي نهج البلاغه بر نمي گردد؟ راستي چرا از نام ابوذر مي ترسد، چرا قدر امام را نمي داند و گريه کرد. محسن گفت احمد چه مي گويي آنها برايشان مهم نيست که مادر سه شهيد دق کند و حليمه به خاک سياه نشيند و زينب با نان خشک شکم بچه هاي گرسنه اش را سير کند. باد در خيزران هور مي پيچيد و نيزارها چون شلاقي بر پيکره ي آب ها بر مي خوردند.

ادامه دارد…..

نويسنده: رزمنده جانباز حاج اصغر شجاعي

دیدگاهتان را بنویسید