زمستان تکریت

1393 3 photo

1393 3 photoروزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع می شدیم و چنان به هم می چسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درونمان نفوذ نکند. آن هایی که بیمار و کم توان بودند را زیر پر و بال خود می گرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار می دادیم و مرتب خودمان را تکان می دادیم که بیشتر گرممان شود.

 

 

شهدای کازرون، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده رسول کریم آبادی است:

پاییز از چند جهت برای ما بهتر بود. به خاطر هوای معتدلش کمتر آسیب می دیدیم. پاییز که می گذشت، زمستان فصل مصیبت بود. پنجره ها باز، پنکه ها روشن، توی سرمای زمستان، همه پنجره ها و روزنه های آسایشگاه را باز می کردند. دندان های ما چنان از شدت سرما به هم می خورد که انگار دارند تنبور می زنند. در آن سرمای سخت زمستان تکریت، کسی رمق خوردن غذا را هم نداشت. خون در رگ ها منجمد می شد و خواب و بیداری به هم آمیخته بود.

میانگین سن بچه های اردوگاه هفده تا بیست سال بود، اما همه چهره ها تکیده و شکسته. جوان هفده ساله، گویی پیرمردی است هشتاد ساله. صبح که از آسایشگاه بیرون می زدیم، در حیاط هواخوری کسی حق نداشت پا به آفتاب بگذارد. در زمستان، آفتاب و در تابستان، سایه ممنوع بود. باید تمام روز را در کنار دیوارهای بلند، زیر سایه سرد قدم می زدیم.

روزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع می شدیم و چنان به هم می چسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درونمان نفوذ نکند. آن هایی که بیمار و کم توان بودند را زیر پر و بال خود می گرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار می دادیم و مرتب خودمان را تکان می دادیم که بیشتر گرممان شود. هر روز بیش از چهار ساعت را به این صورت در حیاط هواخوری، سیر می کردیم. این طور برای چند ساعتی بدن ها انرژی می گرفت و داغ می شد تا بتوانیم سرمای داخل آسایشگاه را تحمل کنیم. آسایشگاهی که شصت نفر ظرفیت داشت، صد و هشتاد تا دویست اسیر را در خود جای داده بود. سهم هر نفر پنجاه سانتی متر مربع، یا دو تا موزاییک بود. وقتی به پهلو دراز می کشیدی، نفرکناری باید برعکس تو می خوابید؛ یعنی پاها سمت سر می افتاد. اگر این طور می خوابیدیم، همان یک ذره جا هم نصیب مان نمی شد. چند نفری هم باید ایستاده و تکیه به دیوار می خوابیدند. کم غذایی و شکنجه، شانه های عریض شکسته و کوچک و اندام را نحیف کرده بود. این خود اقبال بلندی بود که فضای بیشتری داشته باشیم.

از بوی ترشح زخم ها، تهوع، بوی بد دستشویی که مجاور پنجره ها بود، حالت تهوع می گرفتیم.

021005

صبح یک روز سرد زمستانی، یک سرباز عراقی به مسئول آسایشگاه سه عدد تیغ داد و گفت: من یک ساعت دیگر برمیگردم؛ باید در این یک ساعت، همه صورتهایشان را تراشیده باشند. صدو پنجاه نفر باید با یک تیغ صورتشان را بتراشند؟! یک نفر که دستهای قوی داشت و بچه ها به او لقب تیغ تراش داده بودند، صورت ها را می زد. اول نوبت آنهایی بود که ریش بلندتری داشتند. مثل یک قصابی که کف آن خون پاشیده باشند، کف آسایشگاه همیشه وقت صورت تراشی خونابه بود. فقط چند نفر اول صورتشان را راحت می زدند و بقیه باید رنج تیغ های کند شده را تحمل می کردند. تمام صورتها، سرخ و خونی می شد و تیغ به شدت صورت را می خراشید. یک اسیر بلند قامت با چهره بور در آسایشگاه ما بو.د. موهای صورتش خیلی دیده نمی شد. صورتش بور بور بود و از دور، این طور به نظر می رسید که انگار ریش ندارد. فکر می کرد، عراقی ها که برای بازرسی می آیند، متوجه نمی شوند. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، همه را برانداز کرد و یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال. تعال لنا.

اول صبح، در اوج سرمای زمستان، همه را از آسایشگاه بیرون کشیدند. یک استخر وسط محوطه بود، برای شنای تابستان خودشان که آبش هم دیگر یخ بسته بود. آن اسیر را پرت کردند توی آب یخ زده استخر. بنده خدا در آب یخ زده دست و پا می زد و فریاد می کشید. اشکمان جاری شده بود. خدایا این نامردها با ما چه می کنند؟!

کم کم صدایش خاموش شد و رفت زیر آب و یخ زد. شد مثل نعش ماهی مرده روی آب. وقتی بیرونش آوردند، تمام ماهیچه ها و بدنش منجمد شده بود. بردندش به درمانگاه و توی وان آب گرم گذاشتند تا کم کم یخش باز شد. بعد که برش گرداندیم به آسایشگاه، بیمار شد. بی رمق و بی حس شده بود و تا مدتی نمی توانست از جایش بلند شود.

عراقی ها هر هفته جشن بزرگی راه می انداختند و به بهانه های واهی، کتک کاری می کردند. نماز خواندن در آسایشگاه، مقابل چشم عراقی ها جرم بود؛ باید کنج خلوت پنجره ها نماز می خواندیم که عراقی ها نبینند. سجود، رکوع و نیایش ممنوع بود. کسی حق نداشت دستهایش را به نشانه تسلیم در برابر خداوند، بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلا همه چیز ممنوع بود.

*سایت جامع آزادگان

 

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید