Untitled-01
جستجو
Close this search box.

روایت شوق/روايت گروهي از ايثارگران دوران دفاع مقدس به عتبات عاليات عراق:قسمت ششم

16911355977250014913روايت گروهي از ايثارگران دوران دفاع مقدس به عتبات عاليات عراق/آغازداستان ازپيامكي بودكه ازطرف حسين پيروان به دوستان دوراندفاع مقدس رسيد.پيامي كه حامل حركتي جديد در زيارت نجف و كربلا داشت،يادآور دوران اعزام دفاع مقدس، همه اعضاي كاروان بايد از عزيزاني باشند كه روزي براي آزاد سازي كربلا و نجف جان خويش را در طبق اخلاص گذاشتند تا به عشق حسين برسند. واين عزيزان هركدام در بدن خويش يادگاري از دوران دفاع مقدس به همراه داشتند. نداشتن چشم، دست و پا و داشتن تركشي در بدن شاهد جانفشاني عزيزاني بود كه پا در ركاب اين كاروان بودند.

 

شهدای کازرون،در سنگر بهروز عباسپور تنهايي خاطرات جا مانده از برادرش است كه بايد به دنبال محل شهادتش باشد تا شايد مرثيه اي براي او بنويسد و يا چارچوبي به نام قاب در دل دشت كوير خوزستان برايشان بسازد و ياد بهمن را زنده نگه دارد.

به نظرم سنگر ديگر باقي مانده است و من هنوز به سنگر خودم و اصغر شجاعي و خاطرات خويش نرفته ام شايد او از فرصت دوري من به خواب رفته باشد و شايد مانند هميشه منتظر آمدنم. وارد سنگر كه شدم او پشت بي سيم نشسته بود گفت از كمين جلو كريم محصلي به شهادت رسيده است بايد كسي او را به عقب بياورد و پيام سريع كل خاكريز را پيمود و رحيم براي آوردن جسد كريم به جلو رفت زمان به سرعت مي گذشت تير قناسه اي سينه دليري را نشانه رفته بود برگشتم به اصغر گفتم به عقب خبر بده آمبولانس براي بردن زخمي كه نه شهيد به سه راه گمرك بيايد و من و غلام در تاريكي او را تا سه را گمرك به عقب برديم شايد برايش فرجي باشد.

اين روزها ديدنش دلم را مي شكند بدون مقدمه اشكم سرازير مي شود نمي دانم، نمي دانم من تنهايم يا او رفته.بلند شدم و به سنگر احمد عبادي رفتم او پايش را در عمليات فتح خرمشهر از دست داده بود و امروز همراهش نبود. برايش تفاوت نداشت بي پا يا با پا اما در هر صورت مرد رفتن بود و اين شد كه تا آخر جهاد دفاع مقدسمان همره دلير مردان همگام بود. نداشتن پا باعث از دست رفتن روحيه نمي شد

عباس قاسمي مانند عباس علي(ع) شده بود.بي دست حضور در عمليات بدر او را اينطور لت و پار كرده بود. چشم، دست و شكم هر سه از اصابت تركش سهمي برده بودند تا او را تا پايان زندگي همراهي كنند. عباس بدون دست و چشم و شكمي پاره تا ماندنش مايه زحمت نشود و كسي توان حضور او را نداشته باشد كه عده اي از وجود هم اينيان زنده اند و زندگي مي كنند. خوشا به حالشان و اين يعني استفاده بهينه گرفتن پست و مقام بدون هيچ تلاشي فقط….

عباس آر پي جي زني كه در عمليات مانند عباس دستش را از دست داده بود و بعد از آن هم در ادامه راه در جبهه ماند هنوز خاطراتي باقي است كه صداي اذان كل سنگر را به بيداري مي كشاند هر چند آنان تا صبح با خاطرات خويش بيدار بودند آماده براي وضو ساختن به شلمچه رسيديم، محل پرواز محل عروج محل سجده بر درگاه عشق راهي كه قرار بود و قرار است به كربلا ختم شود.

نماز صبح به امامت حاج آقا بنائي در ميعادگاه شلمچه به جماعت خوانديم. فرصتي بعد از نماز براي استراحت و جود داشت اما آيا كسي به خواب خواهد رفت؟ يا هر كس به دنبال يادآوري خاطرات خويش در اين ميعادگاه است كه گاهي يك گردان يا دسته مي آمدند و چند نفر باز مي گشتند و از كاروان و قافله عاشقان عقب مي ماندند و اين بود كه اين بار نبايد براي رسيدن به كربلا عقب ماند و بيداري از حضور هميشگي است.

در گوشه اي از حسينيه شلمچه عده اي نشسته  و فردي از شلمچه و عمليات صحبت مي كرد و كسي از كاروان ما به حرف هاي او گوش نمي داد چرا ؟نمي دانم يا شايد مي دانم همه دوراني را در اين قسمت زندگي كرده بودند و وجب به وجب گاهي به سجده افتاد بودند ديگر گوش دادن به آنچه كه قبلا ديده اند روا نيست.

دیدگاهتان را بنویسید