Untitled-01
جستجو
Close this search box.

خدمتی که پایانش شکنجه بود

13931326 photoshohadayekazeroonوقتی که به او رسیدم، یک کشیده آبدار، حواله صورتم کرد که زمین خوردم. دوباره گفت: بنشین. نشستم و دوباره با سیلی آن ملعون به زمین افتادم. چند بار نشستم و او با کشیده های خود من را نقش زمین کرد، تا اینکه بار آخر دیگر نتوانستم بلند شوم.

 

شهدای کازرون، طبق قانون اردوگاه، هر وقت یک افسر عراقی وارد آسایشگاه می شد، باید ارشد آسایشگاه برپا می داد و همه اسرا می ایستادند. یک روز افسر اردوگاه وارد آسایشگاه شد، ناگهان زبان ارشدمان گرفت و نتوانست برپا بگوید.

دیدم الان است که همه را از دم تنبیه کنند، معطل نکردم و خودم برپا دادم. همه بچه ها بلند شدند. آن افسر که برادرش در جنگ کشته شده بود، و همیشه می گفت: شما قاتل برادر من هستید، من شما را به چشم قاتل برادرم نگاه می کنم، گفت: چه کسی برپا داد؟

من که مشغول روشن کردن تلویزیون بودم، گفتم: من برپا دادم.

گفت: مگر تو ارشد هستی؟

گفتم: نه.

گفت: پس چرا برپا دادی؟

گفتم: برای اینکه همه را تنبیه نکنید.

عراقی ها

گفت: مگر تو بسیجی هستی که خودت را فدای بقیه کردی؟

بعد همان طور که تلویزیون را نگاه می کرد، گفت: بیا اینجا بنشین ببینم.

وقتی که به او رسیدم، یک کشیده آبدار، حواله صورتم کرد که زمین خوردم. دوباره گفت: بنشین. نشستم و دوباره با سیلی آن ملعون به زمین افتادم. چند بار نشستم و او با کشیده های خود من را نقش زمین کرد، تا اینکه بار آخر دیگر نتوانستم بلند شوم. آن وقت، آن وحشی چنان با لگد، مرا از این طرف آسایشگاه به آن طرف برد که انگار دارد فوتبال بازی می کند. بچه ها همه سرهایشان را پایین انداخته بودند و گریه می کردند.

من هم برای اینکه بچه ها زیاد ناراحت نشوند، بلند که شدم، به رویشان خندیدم. البته طوری که آن افسر درنده نبیند، چرا که دیگر تحمل یک تلنگر را هم نداشتم. بچه ها یکی یکی می آمدند و رویم را می بوسیدند و می گفتند: تو به خاطر ما تنبیه شدی، ما را ببخش. و من از اینکه توانسته بودم مانع تنبیه برادرانم شوم، به خود می بالیدم.

 

راوی: آزاده حسن زارع ـ خرامه

تاریخ اسارت: ۳/۵/۶۷

تاریخ آزادی: مهر ۱۳۶۹

 

دیدگاهتان را بنویسید