Untitled-01
جستجو
Close this search box.

جنگ واسارت اززبان آزاده حسن کلبادی: شب های قدر لباس اسارتم را می پوشم

13934999 photoshohadayekazeroonبعد از اینکه اعلام آتش بس شد وقطعنامه امضاشدتبادل اسراشروع شد و در این دوران هم من آخرین گروه اعزامی از اردوگاه عراق برای ایران بودم که علی رغم سخت گیری های مختلف دشمن با زیرکی توانستم لباس دوران اسارت را هم با خود بیاورم.

 

 

به گزارش سرویس «حماسه و دفاع» شهدای کازرون، هفته دفاع مقدس تاریخچه‌ای از دلاورمردی رزمندگان اسلام است که در هر سال زنده می‌شود و نشان می‌دهد دشمنان چه اقداماتی علیه رزمندگان کشورمان انجام دادند و ما نیز همچون همیشه و به رسم گذشته در هفته دفاع مقدس به بازخوانی خاطرات رزمندگان می رویم  و دربازخوانی جنگ و دفاع مقدس این بار به سراغ رزمنده ای از این دیار رفته ایم و پای صحبت های پاسداری نشستیم که با برگه مرخصی فرمانده گردان شد.

 از منظر مقام معظم رهبری، “جنگ هشت ساله بسان گنجی است که با استخراج بهنگام و درست آن، می‌توان آینده ملت ایران و تمامی آزادیخواهان عالم را تأمین کرد” و به راستی هفته دفاع مقدس، فرصت مغتنمی است برای بازخوانی جنگ تحمیلی و بررسی چگونگی تبدیل شدن این جنگ به دفاع مقدس و دستاوردهایی که تا به امروز در پرتو آن نصیب ملت ایران و جبهه حق‌طلبان عالم شده است و گفتگو با رزمندگان این دوران طلایی بازخوانی مجدد این دستاورد مقدس دفاع مقدس و ایثار و رشادت است.

 
حسن کلبادی مردی از جنس خطر است که در رفتن به جبهه شرطی با خدای خود کرد که ” بر نمی گردم تا جنگ تمام شود” و چه خوب خدا دعایش را اجابت کرد و رفت و بعد از تحمل اسارت بعد از جنگ برگشت و می گفت: ” کاش می گفتم برنمی گردم تا شهید شوم” اینان نیکمردان تاریخ انقلاب هستند که نام نیکشان همواره با دلاورمردیشان با تارک این انقلاب می درخشد.


چگونه شد که به جبهه رفتید؟

با شروع انقلاب و بعد از تشکیل سپاه انقلاب اسلامی در سن ۱۷ سالگی با مدرک دیپلم در سال ۵۹ به عضویت سپاه درآمدم و ۳/۷/۵۹ به عضویت رسمی سپاه بهشهر پذیرفته شدم و بعنوان مسئول بسیج درستاد ناحیه آن زمان ( حوزه مقاومت فعلی) زاغمرز و رستمکلا  در آن دوران خدمت کردم، متولد ۱۳۴۰ شهرستان بهشهر هستم و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، جزء سومین گروه اعزامی از بهشهر برای منطقه جنگی بودم که اولین محل ماموریت و اعزامم نیز سر پل ذهاب بوده است و بعنوان مربی آموزشی در دوران مختلف به آموزش های نظامی به سربازان و رزمندگان مشغول بودم که تخصص اصلی من تاکتیک بوده است.

 دوران مختلفی را از سال ۵۹ تا ۶۳ به منطقه رفته و برگشته بودم و چون برای آموزش باید ۶ ماه در منطقه و ۶ ماه نیز در محل خدمتم در بهشهر می ماندم تصمیم گرفتم در سال ۶۳ که اینبار که به جبهه رفتم ” بر نمی گردم تا جنگ تمام شود” و در واقع قصد داشتم بمانم و اینطور هم شد و من سهمیه ثابت جبهه شدم و بعد از ۶ ماه هم برنگشتم و چون در تردد و رفت و آمد هم کاهلی داشتم سه ماه سه ماه به خانه نمی آمدم و این در حالی بود که تولد دختر اولم را خواب دیدم و از منطقه زنگ زدم که به من اطلاع دادند دختر اولم به دنیا آمده است.

در عملیات کربلای ۴ در کنار سردار بصیر و سردار عمرانی بودم و در عملیات مختلفی همچون کربلای ۵ و ۱۰ و.. حضور داشتم و علاوه بر بحث آموزش در میدان جنگ هم فعال ظاهر می شدم و چون در مجموع انسانی نبودم که یکجا بمانم نمی توانستم تنها به آموزش اکتفا کنم و در عملیات ها هم شرکت می کردم.

عید سال ۶۷ بود و پایان دوره ها بود چهارم یا پنجم عید به هفت تپه و به واحد تحقیق و بازرسی رفتم و اعلام کردم که دیگر بعنوان مربی در آموزش نمی مانم و درخواست انتقال به یگان رزم را دادم که گفتند به دلیل نزدیکی با ماه رمضان فعلا” این مرخصی را بگیر و برو و برگرد تا در این فاصله تصمیم بگیریم که آموزش بمانی یا بروی؛ من هم برگه مرخصی را گرفتم و چون برای برگشت به مازندران باید به اهواز می رفتیم و بر می گشتیم و باید معطل می شدیم رفتم ستاد فرماندهی هفت تپه تا ببینم ماشینی هست تا به مازندران بروم یا نه که دیدم دارند با بی سیم صحبت می کنند که دشمن عملیاتی را برای بازپس گیری فاو که در دست ما بوده آغاز کرده است و این زمانی بوده که اغلب فرماندهان گردان و رزمندگان برای پایان دوره به منازل و شهرهای خود رفته بودند و نیروهای تازه وارد و پا به سن کمی مانده بودند تا با برنامه ریزی بروند.

 مرتضی قربانی فرمانده لشگر ۲۵ کربلا پشت خط بود و گفته بود که به یکی از فرماندهانی که فعلا” در مکان است بگویید که نیروها را به فاو بیاورد نیرو و مهمات نداریم، و شخصی که پشت تلفن بود رو کرد به من و گفت: حسن می دونم که برگه مرخصی داری و از نظر قانونی باید بروی به منزل و استراحت کنی اما در شرایط سختی هستی می توانی بروی یا بمانی گفتم می روم؛ که او به سردار قربانی گفت: حسن کلبادی اینجاست و سردار قربانی هم گفتند که گردان یا رسول الله را به حسن کلبادی بده تا با فرماندهی این گردان به آدرسی که اعلام شد بیاید.

 من هم نیروها را جمع کرده و با یک کامیونی که تازه گوسفند خالی کرده بود و یک اتوبوس با نیروها به راه افتادیم و چون نیروها مرا بعنوان مربی آموزشی می شناختند فکر کردند که دوره اموزشی جدید است و حرکت کردیم. نکته مهم و قابل ذکر در این راستا اینجاست که در دوران جنگ ما با تحریم بسیار سختی روبرو بودیم و تحریم امروز که برای جوانان ما تحریم بسیار سخت و خرد کننده است تحریم جنگ بسیار بدتر از شرایط کنونی بود بطوری که رانندگان وسائط نقلیه سنگین مثل کامیون و اتوبوس و… برای تامین یک جفت لاستیک ماشین خود با مشکل روبرو بودند و نمی توانستند آن را تامین کنند و چون ما هم از نظر امکانات و تجهیزات و ماشین آلات با کمبود مواجه بودیم هر راننده ای که ۲۰ روز در جبهه می ماند یک جفت لاستیک ماشین می گرفت و به همین دلیل برخی از رانندگان از روی اجبارمی آمدند تا لاستیک بگیرند و برایشان حضور در جبهه سخت بود خلاصه با هر شرایطی رفتیم و دیگر به  میدان جنگ رسیده بودیم و نیروها و زخمی شدن بچه ها و آتش و تانک را می دیدیم و تازه رزمندگان متوجه شدند که در دل دشمن و در خاک دشمن هستیم، در این عملیات ما خیلی نزدیک با نیروهای بعث عراق می جنگیدیم و شاید فاصله ها گاهی به کمتر از یک متر می رسید و به دلیل اینکه نیرو و تجهیزات کمی داشتیم و همه زخمی شده بودیم نیروهای بعث از پشت سر و از راه هوایی وارد شده و علی رغم مقاومت فراوان به اسارت نیروهای بعث درامدیم.

فرمودید که با حالت زخمی و بی رمق به اسارت درآمدید از این قسمت به بعد از در دوران اسارت و زندان های مخوف عراق که زیاد از آن در رسانه ها شنیده ایم برای ما بگویید؟

 
من در تاریخ ۲۹/۱/۶۷  و در سن ۲۷ سالگی اسیر شدم دوران اسارت دوران بسیار سخت اما سازنده و بصیرت آفرین بود که از بهترین دورانی بوده که علی رغم مشقات و مشکلات، از برخی موارد برای من شیرین و همراه با خاطرات خوش بوده است. از بدو سوار کردن ما بر ماشین عراقی متوجه شدیم علی رغم اینکه اسیرشان هستیم ما را در ماشینی گرم و نرم نشانده اند و با توجه به اینکه دستها و چشمان ما را بسته بودند متوجه نشدیم تا اینکه با زحمت خواستم ببینم چیست که متوجه شدم ما را بر روی اجساد و جنازه های سربازان خود انداختند و احترامی برای جنازه های خود هم قائل نبودند.

خلاصه ما را به یک سنگر زیر زمینی بردند و بازجویی را از گروه حدود ۲۰ نفره ما شروع کردند و هر لحظه در آن تاریکی شب که باید حدود یک یا دو نصف شب بوده باشد شنیده می شد و هر لحظه منتظر بودیم که نوبت شکنجه ما شود تا اینکه مرا برای بازجویی بردند و من با توجه به دوره ای که در لبنان بودم به زبان عربی کمی مسلط بودم و به برخی از سوالاتشان جواب می دادم و هیکل درشتی هم داشتم گفتند که حتما” من عرب هستم و عصباتی تر شدن که من گفتم عرب نیستم و در مدرسه عربی یاد گرفتم و یک بسیجی ساده ام یک مترجم از سازمان منافقین هم بود که به زبان فارسی از من سوال می کرد و من بیشترین نفرتم در آن زمان از این شخص بود و دلم میخواست تا چشمانم باز بود و میدیدمش و نفرتم را نشان می دادم، در حین بازجویی به من گفتند  که تو با این ریش و محاسن، پاسداری و ما از شما عکسی داریم و من چون همواره لباس بسیجی می پوشیدم و تمام مدارکم و پلاکم را قبل از اسارات دفن کرده بودم و مطمئن بودم که عکسی با لباس پاسداری ندارم و تنها یک عکس دارم که در اختیار خانواده ام بود با قدرت گفتم که شما از چه میترسید من که اسیر شما هستم و یک بسیجی ام چشمانم را باز کنید تا من هم عکسم را ببینم و همچنان با زبان خود می گفتند ” انت حرس خمینی” و پاسداری.

من هم از ائمه اجازه گرفتم و گفتم که قسم به امام حسین (ع) و ابوالفضل(ع) من بسیجی ام و چون عراقی ها به اسم حضرت ابوالفضل حساس هستند و خیلی می ترسند (تا جایی که در دوران اسارت وقتی می زدند و بچه ها نام ابوالفضل(ع) را می آوردند آرامتر می زدند ) بعد از این اجازه دادند که چشمانم را باز کنند و من با توکل بر خدا همه افراد را دیدم که بر بالای سکویی نشسته اند و درجه شان از سرتیپ به بالاست ناگهان چشمم به فردی از سازمان منافقین افتاد چند بار خواستم که آب دهن برایش پرت کنم اما نشد اما در همان حالت با چشمان و دهنم به او فهماندم که چقدر بی لیاقت و پست است عکس را نشان دادند که همه دیدند و برخی با “لا” و برخی با “نعم ” جواب دادند و عکس را به من نشان دادند و گفتم این که عکس من نیست و خودشان هم به این نتیجه رسیده بودند و بعد از بازجویی همه ما را به یک سلول ۲ در یک و نیم متری بردند با شرایط سخت مجروحیت و لباس خونی و دست و پای اویزان و شرایط سخت در این سلول از ۵ غروب تا ۸ صبح در فضای بسته بدون نور و پنجره بودیم و خلاصه شرایط سختی بود که قابل تصور نیست.

غذای ما در دوران اسارت دو نان ساندویچی یا خمیر یا خشک خشک بود برای شام و صبحانه و یک لیوان چای که باید سه نفره می خوردیم و برای ناهار هم در یک ظرف ۱۰ در ۱۵ یا بیست سانتی متری برای ۲۵ نفر غذا می ریختند که بخوریم اوایل برایمان خیلی سخت بود و گاهی به ما غذا نمی رسید اما کم کم با مدیریت انجام شده برنج ها را به ۵ قسمت تقسیم می کردیم و هر کس سهم خود را بر می داشت، شکنجه های فراوانی در این دوران دیدیم و با وضع بسیار بغرنجی که در تصور نمیاید گذران عمر کردیم و در همین حال از فراگیری علوم مختلف ، زبان عربی و انگلیسی، تقویت اعتقادات وامسال آن غافل نبودیم و در تقویت اعتقادات که مهمترین کارها بود تلاش وافر داشتیم و در بسیاری از موارد از خوراک خود می زدیم و به سربازان دیگر می دادیم تا براثر گرسنگی به سمت دشمن گرایش پیدا نکنند و مهمترین خاطرات شیرین ما هم از دورانی بود که فردی را که از نظر اعتقادات کاهل بود به سمت خود کشیده و از دشمن دور می کردیم و در تمام دوران اسارت این حرف امام برای من الگو بود که ” اگر این جنگ ۲۰ سال طول بکشد ما ایستاده ایم” و به این حرف امام باور و یقین داشتم و ایستادم البته برخی از افراد هم به اینکه ” این هم می گذرد” اعتقاد داشتند و چیز بدی هم نبود اما من برای ایستادگی تا ۲۰ سال به فرمان امام راحل آماده شده بودم.

 در زمان اسارت برای ما دو روزنامه عربی و انگلیسی می آوردند که مطالعه می کردیم و خبر ارتحال امام را هم اولین بار از این طریق متوجه شدیم اما نکته قابل توجه در این رحلت امام این بود که دشمن هم متوجه عظمت و بزرگی امام راحل بود و در تیتر خبرهای خود نوشته بود ” خمینی در گذشت” و از کلمه امام مرد استفاده نکرد و این بیانگر عظمت و بزرگی امام بود که به دشمن اجازه نداد حتی خبر رحلتشان را هم کوچک اعلام شود.

 دشمن در تمام دوران اسارت به اعتقادات ما کار داشت و بچه های اعتقادی و ارزشی شکنجه بیشتری می شدند در حالیکه ما برای نگه داشتن و حفظ همین اعتقادات جنگیدیم و در برابر دشمن در اسارت کوتاه نیامدیم.

نقش همسر و فرزندانتان در دوران جنگ و اسارت و بعد از آن چگونه بود؟

 تمام زندگی و موفقیت های خود را مرهون تلاش، همکاری و یاری و همراهی همسرم ام کلثوم حبیب پور هستم که خودشان هم خواهر شهید علی اکبر حبیب پور که در عملیات رمضان شهید شدن هستند و همچنین یک ماه بعنوان معلم در سقز در دوران جنگ آموزش دادند و در یک عملیات نیز بعنوان کمک پرستار بودند.

 قبل از اسارت یک فرزند دختر داشتم و بعد از اسارت هم دو دختر و یک پسر دارم و در مجموع ۴ فرزند دارم که همسر و خانواده ام در دوران جنگ و اسارت من زحمات فراوانی را تحمل کردند چرا که بعد از دوران مجروحیت من در فاو دیگر کسی مرا ندید و با توجه به اینکه پلاک و تمام مدارکم را دفن کرده بودم هنگام اسارت هیچ اطلاعاتی از ما در اختیار صلیب سرخ هم نبود و اطلاعات ما را نداده بودند و برای خانواده مفقودالاثر بودیم و متحمل رنج و زحمات فراوان شدند و از هرکسی در مورد من می پرسیدند می گفتند که حسن را زخمی در فاو دیدیم و دیگر او را ندیدیم و اسرایی که آزاد می شدند هم می گفتند یکسال اول حسن را دیدیم اما بعد از ان دیگر حسن با ما نبود  و به دلیل اعتراضات شدید و مخالف صدام او را به مکان دیگری منتقل کردند که ما اطلاعی نداریم و خانواده مایوس تر و نگران تر از قبل می شدند.

با توجه به تحمل سختی های مختلف و شکنجه های عدیده در اسارات چطور به زندگی عادی برگشتید؟

بعد از اینکه اعلام آتش بس شد و قطعنامه امضا شد تبادل اسرا شروع شد و در این دوران هم من آخرین گروه اعزامی از اردوگاه عراق برای ایران بودم که علی رغم سخت گیری های مختلف دشمن با زیرکی توانستم لباس دوران اسارت را هم با خود بیاورم و هر سال نیز در سه شب قدر این لباس را می پوشم و شب زنده داری می کنم تا دوران اسارت و سختی ها و برگشت دوباره به زندگی یادم نرود، با برگشتم به ایران در تاریخ ۲۴/۶/۶۹ از تنها گروه آزادگانی بودیم  که با حضور در کشور به خدمت آقا رسیدیم، ورود به کشور برای ما حکم پرواز را داشت.

با ورود به خاک و الطافت مردم به زادگاه بهشهر آمدم و در  سخنرانی گفتم من خسته نشدم و همواره آماده ام و کار می کنم  و چون در  مجموع انسانی نبودم که یک جا بمانم و کمتر از یک هفته از آزادی از اسارت به سپاه رفتم بچه ها که مرا دیدند گفتند حسن صدام ادبت نکرد که دوباره  برگشتی گفتم من نیروی آموزشی و همواره آماده خدمت هستم واحتیاج به  استراحت ندارم که گفتند باید ۶ ماه استراحت کنی و بعد از ان بیا که رفتم  و بعنوان جانشین فرمانده سپاه بهشهر و بعد از مدتی هم بعنوان فرمانده  سپاه بهشهر معرفی شدم و علی رغم اینکه به من پیشنهاد نیروی زمینی شد که  بروید انجا بهتر است قبول نکردم و ترجیح دادم همواره بسیجی بمانم و  بازنشسته شدم و اکنون هم بعنوان معلم در دانشگاههای بهشهر تدریس می کنم  تا درس ها و عبرتهای دفاع مقدس را اینچنین منتقل کنم.

 
 حراست از فرهنگ دفاع مقدس یکی از دغدغه های مهم رهبری است برای ترویج این فرهنگ چه باید کرد؟

من بعد از بازنشستگی هم خلق و خوی آموزش دارم و همانطور که گفتم اکنون هم  به آموزش می پردازم و به دنبال کار اقتصادی نرفتم چون معتقدم باید این ارزش ها در جامعه ترویج شود البته از راههای اقتصادی هم می توان فرهنگ دفاع مقدس را ترویج کرد اما من در آموزش موفق تر می توانم عکل کنم و این  راه را برگزیدم چرا که معتقدم آموزش بهترین وسیله است برای اینکه تمام  ابعاد جنگ از قبیل خشونت جنگ، دفاع، مدیریت، نقش دین، حماسه و… را می  توان در قالب طنز، شعر، داستان، خاطره بیان کرد.

از نظر من برگزاری یادواره ها بسیار چیز ارزشمندی است اما حماسه است و  نسل امروز در کنار حماسه نیازمند پاسخ به ابهامات جنگ است که باید ارائه  شود و چرایی های جنگ بطور علمی و منطقی نه احساسی بیان شود.

 ارزشهایی همانند شهید، شهادت، خانواده و نظیر آن واقعیت های جنگ است که  باید بازگو شود و چون از طریق اموزش می توانم تاثیر گذاری اینچنین داشته  باشم آموزش را انتخاب کردم تا واقعیت هایی نظیر جنگ، دفاع، حماسه، شکست و  پیروزی بصورت عملی و عینی بیان شود.

 
جامعه و نسل امروز ما در چه زمینه هایی بیشتر نیازمند الگوی دوران مقدس هستند؟

جامعه ما امروز در همه زندگی خود نیازمند این فرهنگ است چرا که این فرهنگ  با تمام شکست ها و پیروزی ها، انسان ساز است و اعتقادات و ارزش ها را حفظ  می کند.

 امروز مدیر جامعه ما باید رییس دفاع مقدسی باشد و اگر نیروی تخصصی ما اثر  اخلاقی نداشته باشد بی فایده است باید به جوان امروز شجاعت داده شود تا  وارد میدان شود و کار کند همانطور که امام راحل با خط خود به سردار  عمرانی که از یادگاران جنگ و افتخار بهشهر است بعنوان یک جوان رزمنده  فرمودند: ” شما از هم اکنون فرمانده لشگر ۲۵ کربلاهستید.” و امام اینچنین  به نیروهای جوان ارزش و کار می دادند ادامه دادن راه دفاع مقدس آن نیست  که انچه یک پاسدار طی ۳۰ سال کسبل کره جوان در اول راه بداند بلکه باید  آن شجاعتی که به فرمانده در میدان جنگ داده می شد به جوان در عرصه کار و  تلاش و صنعت داده شود چند روز گذشته برای بازدید از عسلویه رفته بودیم که  کار و تلاش جوانان ایرانی و استخراج گاز از دل زمین و اعمال دریا برای من  غیر قابل وصف بود و باید به این جوانان افتخار کنیم اینان هم اکنون در  جنگ و دفاع هستند و با توجه به تحریم های مختلف با دوری از خانواده برای  اقتصاد تلاش می کند تا از مملکت و ارزش ها و اقتصاد و صنعت دفاع کنند و  اینان ادامه دهندگان راه دفاع مقدس هستند و باید به این جوانان فرصت دهیم  و حمایت کنیم.  

ادامه راه دفاع مقدس بخشی به ذکر و اعتقادات و ارزش ها است که باید در  جامعه امروز ما به آن توجه شود و خانواده ها مهمترین عامل در تربیت  فرزندان و ساختن آینده کشور هستند و این فرهنگ دفاع مقدس باید از خانواده  ها و با آموزش رشد کند.

 
و حرف آخر:

بصیرت مهمترین عاملی است که باید مورد توجه قرار گیرد چرا که با بصیرت در  هر اموری از زندگی و با هر انگیزه ای به خطا نمی رویم، همه دفاع مقدس و  پیروزی های ما به دلیل بصیرت در میدان بوده است رزمندگان ما در طول ۸ سال  دفاع مقدس با بصیرت وارد شدند و انگیزه ها بالا رفت و قداست دفاع مقدس  برای ما ماندگار شد و باید بدانیم با اعتقادات ” بصیرت” ایجاد می شود و  اینکه بدون بصیرت اگر به کره ما هم برویم و ماهواره بفرستیم می شود هدفی  برای کشتن مردم و این از بی بصیرتی است و اینکه حلال و حرام را در زندگی  رعایت کنیم.

پیام آزادگان

 

دیدگاهتان را بنویسید