Untitled-01
جستجو
Close this search box.

خاطرات شهید مسلم آشتاب

خاطرات شهید مسلم آشتاب
اوضاع نابسامان و وضعیت نامشخص بود.و حالا دو روز از عروج شقایقها می گذشت.مسلم میان بچه ها جایش خالی بود. نامش را در لیست شهدای گمنام گذاشته بودند که فریاد یکی از بچه ها با شادی و شعف بلند شد.

به یاد شهید مسلم آشتاب او که در کربلای 5 کربلایی شد

پاسی از شب رفته بود.بچه ها هر کدام یکی آرپی جی،یکی بی سیم،آن یکی تیر بار و… بر دوش،آماده حرکت بودند.سرمای دی ماه،هوای بارانی،زمین گل آلود با چاشنی رعب و دلشوره های مخصوصش، هیچ کدام پای بند بچه ها نبود.

شهدای کازرون، سر از پا نشناخته و به سختی جلو می رفتند در گل و لای شلمچه،سکوت تاریک شبانه،منورهایی که هر از گاهی منطقه را چون روز روشن می کرد و تانکهایی، ناجوانمردانه به انتظار درو شقایقها نشسته بودند.نیزارها را که گذراندند، عملیات آغاز شده بود.به رگبار نفاق،لاله های جوان را به قلع و قمع کشاندند و سنگینی آتش از زمین و آسمان امانشان را بریده بود.

یکی پس از دیگری خاک را بوئیده و به اعلی پرواز می نمودند.گاه گاه صدای ناله ای آرام،فریاد یاحسین،یا مهدی… رزمندگان زخمی سکوت خلوت شب را می شکست و در هیاهوی شیون نیزارها گم می شد .بچه ها به سختی عقب نشینی کردند.

*******

اوضاع نابسامان و وضعیت نامشخص بود.و حالا دو روز از عروج شقایقها می گذشت.مسلم میان بچه ها جایش خالی بود. نامش را در لیست شهدای گمنام گذاشته بودند که فریاد یکی از بچه ها با شادی و شعف بلند شد.

مسلم مسلم کجا بودی مومن؟مسلم از بس با تنی زخمی در آن آب و هوای سرد شنا کرده بود،که نای حرف زدن نداشت.بچه ها او را در پتو خواباندند.مسلم کشان کشان زبان گشود که وقتی عقب نشینی کردید،زخمی بر زمین افتاده بودم.کفتار صفتان بعثی چون مور و ملخ ریختند و از دیدن آن همه لاله پرپر به وجد آمدند.ضامن تفنگها را می کشیدند و آنانی را که برزمین آرمیده بودند با تیر خلاصی از خلوتگاه شلمچه تا نزدیک خدا پرواز می دادند.برایشان کشته و زخمی فرقی نمی کرد. صدای حرف زدنشان نزدیک و نزدیکتر می شد.از من خون زیادی رفته و نیم رمق جانی مانده بود.

چاره ای نداشتم مگر آنکه خود را میان شهدا بیشتر جا کنم شاید از من بگذرند.انگار خواست خدا بود. یکی از آنها لحظه ای بالای سرم ایستاد،به من نگاه کرد و غرغرکنان رفت.وقتی یقین کردم خطری دامن گیرم نخواهد شد،کشان کشان و به سختی به آب زدم تا خودم را به عقب برسانم.شادی ازسر و روی بچه ها می بارید.او را غرق بوسه کردند و مسلم را که راضی نمی شد به درمانگاه پشت خط برود،در ماشینی گذاشتند و برای مداوا به درمانگاه رساندند.

*******

یک ماه بعد مسلم این سردار بزرگ در عملیات کربلای پنج آسمانی شد.