نامه ای به مقصد جمکران

139314864 photoshohadayekazeroonدر این اوضاع و احوال، برادران نامه ای به آدرس جمکران و خطاب به امام زمان (عج) نوشتند و پست کردند و در آن از حضرت حجت (عج) و مردم ایران یاری طلبیدند. تا اینکه نوبت بازجویی به یکی از برادران به نام یعقوب رسید. او را بردند و ما دیگر هرگز او را ندیدیم.

 

سرویس حماسه و دفاع شهدای کازرون، یک روز قبل از آغاز سال نوی ۱۳۶۲ با عراقی ها توافق کردیم که بر خلاف مقررات روزهای عادی، در آسایشگاه تا ساعت نه شب باز باشد. به ساعت نه شب نزدیک می شدیم که طبق معمول عراقی ها آمار گرفتند و بچه ها همگی به داخل آسایشگاه رفتند. همه چیز مسیر عادی خود را می پیمود، از جمله مراسم عید و سرود و تئاتر و …

صبح هنگامی که از خواب برخاستیم، تقریباً دو سه ساعت از باز شدن در آسایشگاه گذاشته بود. احساس کردیم فضای سنگینی بر اردوگاه حاکم است. زمزمه ها و حرف های درگوشی حکایت از گم شدن دو نفر از بچه ها می کرد.

زمزمه ها اوج گرفت و نگهبانان عراقی با عجله به این سو و آن سو می دویدند. عراقی ها ناگهان به طور غیر عادی و بر خلاف معمول همه روزه از ما خواستند برای سرشماری حاضر شویم.آنها شروع به آمارگیری کردند، یک بار، دو بار و … پس از چند بار سرشماری، معلوم شد دو تن از بچه ها به نحو غیر منتظره ای شب گذشته از اردوگاه فرار کرده اند.

هجوم ددمنشانه ی مأموران عراقی به آسایشگاه شروع شد. در این بازرسی ها علاوه بر شکنجه و ضرب و شتم اسرا، بخشی از جاسازیهای داخل آسایشگاه لو رفت. در نتیجه هر روز عده ای از برادران را در رابطه با آنچه طی بازرسی ها یافته بودند، به بازجویی می بردند و به طرزی ناجوانمردانه آنها را کتک می زدند. وضع خیلی خطرناک بود و ما هرلحظه در بیم و هراس پی آمدهای وخیم تر در آسایشگاه بودیم. آنان در بازجویی ها خواستار پیدا شدن مسئول رادیو، مسئول جاسازی مهمات و .. بودند.

در این اوضاع و احوال، برادران نامه ای به آدرس جمکران و خطاب به امام زمان (عج) نوشتند و پست کردند و در آن از حضرت حجت (عج) و مردم ایران یاری طلبیدند. تا اینکه نوبت بازجویی به یکی از برادران به نام یعقوب رسید. او را بردند و ما دیگر هرگز او را ندیدیم.

ظاهراً یعقوب با احساس خطر از وضعیت پیش آمده، فکر می کند اگر این شرایط ادامه یابد، ممکن است تأثیر نا مطلوبی بر مبارزه ی سایر آزادگان بگذارد. به همین خاطر در اولین برخوردها همه ی موارد کشف شده را به گردن می گیرد و در بازجویی ها خود را مقصر اصلی قلمداد می کند. نیروهای خبیث بعثی نیز یعقوب را به دار می آویزند. و بعد از آن بسرعت تغییر روش می دهند و جو آرام می شود.

راوی: آزاده غلامحسین پورمند

سایت جامع آزادگان

 

دیدگاهتان را بنویسید