قسمتی از وصیت نامه شهید:
قرآن برای مؤمنان شفا هست و برای کافران زیان و ضرر ، همیشه با آن سرو کار داشته باشیم و از آن جدا نشوید و این کتاب حکومتی را بزرگ شمارید و در همه مواقع دو چیز را فراموش نکنید ۱ – خداوند بزرگ ۲- مرگ. و همیشه این دو چیز را در ذهنتان قرار دهید.
خاطرات:
بهشت زهرای کازرون»مملو از جمعیت بود. غسال خانه پر از اجساد شهدا بود . کسی داخل غسالخانه راه داده نمی شد د، ولى آنچه بیشتر جلوه می نمود تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.
هر لحظه ، خانواده اى مى آمدپدرى و مادرى، برادرى و خواهرى و اقوام، آرام مى گریستند، از بچه های بنیاد من بودم و اقای رمضانی و اقای باقری از قبل مقواها را همرا با مشخصات شهدا بر روی تا بوتها نصب کرده بودیم . خانواده ها از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند. و ما هم بنا به وظیفه ای که داشتیم تا بوتها یکی یکی باز می کردیم و استخوانهای پوکیده را نشان می دادیم واقعا صحنه های عجیبی بود ناله و اه وگداز مادران و خواهرانی که با متانت گریه می کردنند دل هر انسانی را بدرد می اورد بعد از سالها منتظر ماندن و چشم بدر دوختن و حالا با مشتی استخوان روبرو شدن برای هیچکس قابل تحمل نبود .دختری دست مادرش را می گرفت و می گفت مادر بیا بریم ما که با خدا معامله کره ایم و برادرم را برای خدا به جبهه رفته حالا این اسخوان هم تقریم به خدا می کنیم دیکری می گفت اه فرزندم کو گونه های نورانی وقشنگت که اورا ببوسم بلاخره هر کسی چیزی می گفت . نوبت به خانواده شهیدی دیگر شد پدر ومادر و برادرها وارد سالن شدنند.. تابوت را از لابلای تابوتهای دیگر بیرون اوردیم. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تا بوت با صلواتهای پی در پی به روی زمین گذاشتیم
پرچم را از روی تا بوت برداشتیم. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساکت بندهاى کفن کوچک را که به جثه اى درهم پیچیده و کوچک مى ماند، همچون کودکى در قنداقه اى سفید، باز کرد. چیزى نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاک. جمجمه اى نیز در کنار پیکر بود. با چشمانى که هنوز مى نگریستند.
مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى کند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى کاوید، لحظه اى سر بلند کرد و رو به مسئولین بنیاد شهید که در کنارش بودند کر دو ، گفت: «این پسر من نیست!» اقای باقری گفت :چرا؟ مگر پلاک ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع کرد به جستجو میان استخوان ها; تکه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را که در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تکه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است که میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى که عازم جبهه بود، من جیب شلوارش را وصله زدم و دوختم. !»در همین حال یکی از بردران شهید که در کار پزشکی تجربه داشت استخوان پای شهید را برداشت و مقداری در ان دقت کرد نا گهان فریاد زد مادر راست می گوید این جسد برادر من است اخه زمانی که کوچک بود در حین بازی به زمین خورده بود و پای راستش شکسته بود الان شکستگی در پایش نمایان است
همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تکه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از اشک لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه… پسرم… این همان وصله ای است که خودم دوختم
دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى کرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى که سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، کارى انجام دادند که پس از ۱۰ سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.
این پایگاه جامع، به منظور زندهنگاهداشتن یاد و خاطره شهدای والامقام شهرستان کازرون، راهاندازی شده است. در اینجا، شما میتوانید با زندگینامه، وصیتنامه، خاطرات، عکسها و فیلمهای این عزیزان آشنا شوید و در بخش تقویم شهدا، با تاریخ پرنور شهادتشان همراه گردید.
همچنین، در قسمت حماسه و جهاد، مروری بر رشادتها و از خودگذشتگیهای این شاهدان راستین خواهید داشت.
ما تلاش میکنیم تا میراث گرانبهای شهدا را برای نسلهای امروز و فردا حفظ و ترویج کنیم.