آیکن سایت

شاهدان حماسه شهرستان کازرون

امروز: ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۶:۴۰

شماره پرونده شهید در سایت: ۳۶۵
شهید اسماعیل ابراهیم زاده
فرزند جواد
شهید اسماعیل ابراهیم زاده
📅
1339/04/01
تاریخ تولد
📅
1360/12/06
تاریخ شهادت
📍
تنگ چزابه
محل شهادت
محل تولد
بوشهر
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
بسیج
عضویت
بسیج
محل دفن
کازرون بهشت زهرا

بسم رب الشهدا والصدیقین ولا نعبده الا ایاه مخلصین له الدین
بنام پروردگار ى که به تمامى مردم مستضعف جهان وعده پیروزى داده است اینجانب اسماعیل ابراهیم زاده که د رتمام زندگى خود بجز خداى یکتا کسى دیگر را ندارم تمام عشق من درزندگى به خداست ومکتب اسلام و آن حسین که سرورشهیدان عالم است وحاضر شد که براى پیروزى مکتب اسلام از جان و مال خود بگذرد نه پدرى دارم که مرا یارى دهد نه مادرى دارم که مرا حلال دلدارى دهد بجز خداوند گرانمایه ام تنها یک برادرم و بس و در این موقعیت حساسى که مکتب پر افتخار م و میهن اسلامیم احتیاج به نیروى جوان دارد ما باید به یارى هم بشتابیم و دشمن از خدا بى خبر را از خاک گرامیمان بیرون کنیم من د رچندین ماه اخیر که دیدم شب ها که منافقین بردرودیوار شعارهاى ضد مردمى مى نوشتند واعلامیه هاى بى ارزش و بى معنا به منزل مردم شهر مى انداختند با اتفاق چندین نفر از مردم دوستان تشکیل ستادى دادیم تا اینکه شب وروز از کارها ى زشت ونفاق انداز مردم درامان باشند ومشت محکمى به دهان منافقین مزدور زده باشم و هم اکنون که نیر و هاى مبارز اسلام بر علیه کفر حمله هاى پى درپى دنبال مى کنندو نیرو لازم دارند صلاح براین است که به کمک برادران در جبهه‌ها بشتابیم تااینکه به یارى خدابتوانیم دشمنان را سرنگون کنیم وحاضریم براى پیروزى این انقلا ب تا آخرین نفس و قطره خون بر علیه کفار بجنگیم برشما مردم واجب است که نگذارید که منافقین د ر شهر خرابکار ى کنند و تا آخرین نفس با آنها مبارزه کنید و نگذارید که بتوانند در جایى سردر کنند .
درود بى پایان من به امام امت
درودبى کران من بر تمام خانواده هاى شهدا
درودبرتمام رزمندگان اسلام در تمام جبهه ها ى حق علیه باطل خدایا رونگهدارتمام‌خلق ها ى مسلمان ۸/۱۲ /۱۳۶۰

زندگینامه شهید اسماعیل ابراهیم زاده
شهید اسماعیل ابراهیم زاده در ۱۳۳۹ در خانواده ای مذهبی متولد شد ۳ ساله بود که پدرش را از دست داد در این هنگام مادرش مسئولیت تربیت وی و برادر ۵ ساله اش را به عهده گرفت او چون شمع می سوخت و از روشنائی خود برای نشان دادن راه را ست و زندگی شرافتمندانه دو فرزند خود را استفاده می کرد در سن ۷ سالگی اسماعیل به دبستان راه یافت ولی متاسفانه در اثر فقر و فشار زندگی یکی دو سال بیشتر نتوانست تحصیل کند در همین زمان بود که تنها سرپرست و یاور آنها یعنی مادرش هم به رحمت ایزدی پیوست از این پس برای ادامه زندگی خود به برادر ناتنی اش که تنها سرپرست و راهنمائی خود می دانست ، پیوستند و در ضمن بکار مشغول شدند اما پس از مدتی چون احساس می کردند که اولا باید متکی به خدا بود و سپس به نیروی نهفته در بازوی خویش ، این احساس آنها را وادار نمود که از شهر و دیار خود دل بکنند و راهی کازرون شوند در این شهر با شغل شرافتمندانه کارگری شروع به فعالیت نمودند روزها کار می کردند و شبها در خانه دائی خود که سرپرستی آنها را از دل و جان قبول کرده بود بسر می بردند . در این زمان که انقلاب اسلامی ایران داشت در بین آرزومندان جوانه می زد ، دست از کار کشیده و فعالیت خود را در راه انقلاب شروع نمود و با تشکیل گروههای کوچک و بزرگ جوانان همردیف خود به صف تظاهر کنندگان می پیوست .اسماعیل بسیار جسور و شجاع بود هنگام حکومت نظامی با شجاعت تمتم در تاریکی شب با همان سواد ناچیز خود ، شعارهای ضد رژیم را بر روی دیوارها می نوشت و همراه با همرزمان خود شب نامه ها و اعلامیه ها را در تمام خانه ها پخش می نمود و با فریاد طنین انداز اله اکبر خود کاخ ستمگران را به لرزه می انداخت . تا اینکه سرانجام انقلاب پیروز .پس از پیروزی انقلاب ، اسماعیل خود را موظف می دانست که از این انقلاب خونبار حفاظت کند . این بود که وارد کمیته های محل شد و پس از مدتی در بسیج مستضعین که به دستور امام پایه ریزی شده بود ثبت نام کرد و با فعالیت چشمگیر خود به صورت یکی از فعالترین عضو ان درآمد و شبها تا صبح به پاسداری از محله های مختلف شهر می پرداخت . در مقابل منافقین برای حساسیت زیادی نشان می داد و به دوستان همرزم خود توصیه می کرد که نگذارید منافقین برای همه مردم بخصوص خانواده شهدا مزاحمت ایجاد کنند و اجازه ندهید که در نهادهای انقلابی رخنه کنند. وی هر لحظه خود را آماده تر می نمود تا در جبهه نبرد حق علیه باطل شرکت نماید بالاخره موفق شد موانع را از سر راه بردارد وقتی که مسئولیت بسیج از وی رضایت نامه می خواستند او فریاد کشید که خون من رضایت نامه من است همین امر باعث شد در مدت یک ماه در جبهه ثابت نماید که جان در مقابل مکتب و رهبر بسیار ناچیز است در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۶۰ چند ساعت قبل از شهادتش با اصرار دوستان همسنگر خود چند لحظه ای خواب می رود و در عالم خواب می بیند که با دو تن از برادران همرزمش در آبی پاک شنا می کند و در آن آب از تمام دوستان جلوتر است و بعد از بیدار شدن برای دوستان خود تعریف می کنند و چند ساعت بعد پس از انهدام چند سنگر به طرف دوستان خود می دود و برای آنها تعریف و مشغول تمیز کردن اسحله خود می شود که ترکش خمپاره ای بوی اصابت می کند و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و خود را در ردیف شهدای کربلا قرار داد. والسلام روحش شاد و راهش مستدام باد .

وقتی مسئولین بسیج از او رضایت نامه می خواستند، فریاد کشید خون من رضایت نامه من است و همین امر باعث شد در مدت یک ماه حضور در جبهه ثابت کند که جان در مقابل رهبر و کتب ناچیز است و در تاریخ ۶/۱۲/۱۳۶۰ جام وصال نوشید.

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x