آن شب که حميد مسيح شده بود

گلوله ها همچنان شليک مي شدند آب هور با انفجار خمپاره ها با شدت به بدنه قايق مي خورد. در قايق سکوت بود و سکوت و حميد که اسلحه بر دوشش حمايل بود به آب نگاه مي کرد. حميد آن شب آنقدر مسيح شده بود که آرزوي صليب مي کرد.

شهید نصرالله افشار آرپی جی زن گردان فجر لشکر (33) المهدی

خاطرات سردار حاج رحیم قنبری فرمانده گردان ثارالله
درمورخه ۲۹/۹/۶۵ کازرون جلو زایشگاه مادر افشار را دیدم . با موتور بودم ایستادم احوال پرسی کردم بسیار خوشحال بود هنوز حرف من تمام نشده بود که گفت رحیم خدا بعدار ۳دختر امروز یک فرزند پسر به نصرالله داد

صفحه3 از3

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper