دهقانی اسد الله

 شهید: اسدالله دهقانی

فرزند: محمد

متولد: 1338

محل تولد: کازرون نعمت آباد خشت

تاریخ شهادت: 1367/04/04

محل شهادت: جزیره مجنون

محل دفن: کازرون نعمت آباد خشت

توضیحات:

 

فرازی از وصیتنامه شهید:

همسرم می خواهم که مانند بزرگان و حضرت زینب با مصائب مبارزه و بتوانی برای اسلام و تشییع خدمت کنی. تقوای خدا را فراموش مکن و همیشه حضرت فاطمه را الگوی خویش قرار دهی. اگر می خواهید عزیز باشید راهی جز بندگی خدا وجود ندارد و این عزت و شرف بدست نمی آید مگر اینکه از آنچه در دست مردم وجود دارد خودت را بی نیاز بدانی.

 

زندگینامه شهید:

شهید اسد الله دهقانی در سال 1337 در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای نعمت آباد به دنیا آمد. دوران کودکی را در روستا سپری نمود و در سن 7 سالگی راهی مدرسه شد. بعد از اتمام دوران ابتدایی به علت نبود امکانات آموزشی و نیز فقر مالی خانواده به ناچار دست از تحصیل کشید. و به صورت بازوی پر توان در باغ و مزرعه به پدر پیرش کمک می کرد. 15 ساله بود که به بوشهر رفت و در کارخانه بافندگی مشغول به کار شد و بعد از مدتی وارد انرژی اتمی شد ، بسیار تلاش می کرد که خود حافظ بیت المال باشد، اسد الله دست از کار کشید و به صف راهپیمایان پیوست.از خدمت سربازی در رژیم ستم شاهی سرپیچی کرد چون سربازی را در آن زمان خدمت نمی دانست بلکه می گفت : خیانت است. اما به محض پیروزی انقلاب اسلامی داوطلبانه آماده خدمت سربازی شد . وی می خواست به عنوان بازروی مسلح و مقتدر از انقلاب دفاع نماید. به همین خاطر به عنوان جوان مرد در ژاندارمری جمهوری اسلامی از سال 58 به مدت 2 سال استخدام شد ایشان برای ارزش گذاشتن به سنت پاک محمدی قصد ازدواج کرد و سرانجام با دختر عموی خود ازدواج نمود و ثمره این پیوند پاک و مقدس 2 فرزند به نامهای عباس و علی است .که انشاءالله قصاص خون پدر بزرگوارشان را از جهانخواران شرق و غرب خواهند گرفت. با شکل گیری سپاه پاسداران اسد الله نیز به این نهاد انقلابی پیوست. سال 1362 راهی جبهه نبرد با دشمن شد و در منطقه زبیداد همراه دیگر یاران انقلاب را پاسداری نمود که یکی از یاران با وفایش به نام عزیز الله رستمی دراین سفر به شهادت رسید. سال 1365 بار دیگر راه جبهه را پیش گرفت و مأموریتی شش ماه را پذیرفت. ادامه مأموریت را تا 15 ماه و در چندین عملیات شرکت نمود تا اینکه در منطقه شلمچه از ناحیه هر دو پا مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به بیمارستان انتقال یافت به محض اینکه مختصری سلامتی پیدا کرد و توانست روی پا بایستد به سوی سنگر های داغ جنوب روی آورد. در این موقع مسئول تدارکات یگان دریایی لشکر 19 فجر بود. از جنوب به غرب کشور رفته و در عملیات ولفجر 10 که در منطقه حلبچه انجام شد شرکت نمود. همچنان که مجدداً مأموریت محوله را انجام می داد مورد حمله شیمیایی دشمن بعثی قرار گرفت. وی را به بیمارستان منتقل نمودند که بعد از بهبودی واتمام مرخصی که ایام مرخصی خود را نیز به درو کردن مزرعه کشاورزی خودش با زبان روزه در گرمای طاقت فرسای منطقه گذراند تا به جهانیان بفهماند این مستضعفان و به قول امام ولی نعمتان هستند. که تا آخر ایستاده اند و از اسلام و ناموس و شرف این مملکت دفاع می کنند کار دروگری را به اتمام رساند. باز هم به میعاد گاه عاشقان به الله یعنی جبهه رهسپار شد. جهان را و هر آنچه در آن است وداع گفت و در جوار معبود خویش قرار گرفت روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

 

خاطره ای از زبان خود شهید:

در گردان حضرت زینب (س) در قسمت تسلیحات کار می کردم. به ما مأموریت داده شد تا تاریخ 21/4/66 ساعت 7 بعد از ظهر با سید مصطفی موسوی یک صندوق موشک آر پی جی برای برادران ببریم. در موقع بر گشتن سوار موتور سیکلت بودیم که یک مرتبه یک خمپاره 60 در فاصله 3 متری ما خورد که در آن حادثه من و سید هر دو زخمی شدیم.

 

از زبان سید علی هاشمی  همرزم شهید:

در بسیج که بودیم بچه ها هر شب باید تا صبح روی پشت بام نگهبانی میدادند. آن شب هوا بسیار سرد بود. هنگامیکه شب نوبت نگهبانی اسد الله (شهید اسد الله دهقانی) به پایان رسید. بالای سر من در اتاق آمد، پتو را از سرم کنار زد و گفت: بلند شو که نوبت نگهبانی توست . زیر پتو به اسد الله گفتم ، چشم. پس از چند لحظه گرمای مطبوع داخل اتاق، خواب را در چشمانم تازه کرد که دوباره با صدای اسد الله که می گفت : با تو هستم بلند شو. دیگه بیدار شدم و همان زیر پتو به او گفتم : عرض کردم چشم، اسد الله هم خنده کنان می گفت: عرض کردم برای من شد نگهبانی. هوای داخل اتاق دوباره مرا در خواب عمیق فرو برد. اسد الله آن شب جای من هم نگهبانی داده بود. فردا صبح که او رادیدم بی خوابی در چشمانش مشهود بود ولی با خنده ای ملیح که بر لب داشت می خواست به چهره خواب آلودش پی نبرد.

در جبهه که بودیم من به خاطر علاقه ای که به(شهید اسد الله دهقانیی ) داشتم زیاد با او شوخی می کردم. مدتی بود که برای شوخی به او گفتم: اگر تو شهید شدی دیگر من با چه کسی شوخی کنم و او هم با خنده جوابم را می داد که بادمجون بم آفت نداره. بعد به او گفتم اگر این سعادت نصیب تو شد حاضری مرا هم شفاعت کنی و او با شکسته نفسی می کفت : ما کجا و این سعادت ها کجا. با این حال بله راازاو گرفتم و به او گفتم شفاهی قبول ندارم. باید کتباً بنویسی و او با اصرار من نوشت «اگر بنده ناقابل شهید شوم، برادر سید علی هاشمی فرزند سید محسن را شفاعت می کنم » و بعد هم زیرش راامضا کرد.  

 

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 


اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper