همدانی نژاد حسن

شهید: حسن همدانی نژاد

فرزند: علی

متولد: 1339/01/01

محل تولد: کازرون

تاریخ شهادت: 1361/03/02

محل شهادت: خرمشهر

محل دفن: کازرون گلستان شهدا ( امامزاده سید محمد نوربخش)

توضیحات: این شهید والا مقام در عملیات آزاد سازی خرمشهر از ناحیه تمام بدن مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به شهادت رسید.

 

قسمتی از وصیتنامه شهید:

هیچگاه دست ازحمایت پیشوای عالیقدر جهان اسلام خمینی بت شکن برندارید که براستی ثابت شده است که نائب امام زمان است و اطاعت و پیروی از ایشان پیروی از امام زمان و مخالفت با او مخالفت با امام زمان است.

 

خاطرات حاج کاظم پدیدار در باره شهید:

در سوسنگرد بودیم، گروهی از بازماندگان عملیات طریق القدس با من مانده بودند. آن ها گرچه به ظاهر زیاد نبودند اما در واقع دریایی از معرفت، عشق، محبت و ایثار بودند که از قافله جامانده بودند تا فتوحات طریق القدس را به تثبیت برسانند.

 

در یکی از روزها، برادری از گروه مان آمد و به من که علی الظاهر مسئول گروه بودم گفت مطلبی دارم، گفتم بفرما. گفت یکی از برادران کازرونی آمده و می خواهد به جمع ما ملحق شود. اما رویش نمی شود با شما صحبت کند. گفتم چرا، مگر جنگ کردن و کشته شدن هم رو می خواهد. گفت آخر می ترسد به خاطر سوابقش شما به او جواب نه بدهید. گفتم مگر چه مشکلی بوده است. گفت ظاهراً در محله به خاطر شیطنت هایش که مربوط به جوانی بوده از او به نیکی یاد نمی کنند.

رفتم و او را دیدم. جوانی با قد و قامتی نسبتاً رشید، ریش های بلند، محجوب و سربزیر که آثار معرفت و ایمان به درستی در چهره اش هویدا بود.

به او خوش آمد گفتم و او را به دیگر دوستان معرفی نمودم. از همان دیدار اول حجب و حیای او مرا گرفت. احساس کردم این حسن آن حسنی نیست که راجع به او صحبت شده است.

بعد از چند روز بالاخره دل به دریا زدم و گفتم راستی حسن آقا چطور شد که شما به جبهه آمدید. گفت من آدم خوبی نبودم ولی مادرم را خیلی دوست می داشتم و به او عشق می ورزیدم. مادرم مریض شد و در حال احتضار؛ در حالی که به شدت نگران حال مادرم بودم، خواستم کاری کرده باشم. به مادر گفتم، مادر اگر کاری از دست من برمی آید بگو تا انجام دهم. مادرم گفت هر کاری بگویم می کنی. گفتم بله. گفت قول می دهی؟ گفتم بله. گفت من یک آرزو دارم و آن این است که شما هم مثل بسیجیان و جوانان غیرتمند شهر و کشور به جبهه بروی. کاری کن که مایه افتخار من شوی.

این سخن آنچنان بر من تاثیر گذاشت و حال مرا دگرگون ساخت که تصمیم گرفتم همه چیز را کنار بگذارم و به خیل رزمندگان بپیوندم. مادرم به رحمت ایزدی پیوست و من می خواستم آرزوی او را برآورده کنم. برای اولین بار به مدت 4 ماه به جبهه غرب رفتم و چون آن جا عطش جنگ با دشمن مرا  سیراب نکرد، تصمیم گرفتم به جبهه جنوب بیایم.

حسن گفت، شنیده بودم سوسنگرد شهر عاشقان شهادت است و اگر خداوند توفیق دهد من هم می خواهم جز یاوران عاشق شهادت باشم. این بود که تصمیمم بر این شد تا به سوسنگرد آمده و به شما ملحق شوم.

مدتی با هم بودیم، یک روز تصادفی و در یک جای خلوت او را دیدم در حالی که یک نخ سیگار در دست داشت. تعجب کردم. گفتم حسن سیگاری نبود و سیگار نمی کشید، پس سیگار در دست او چه می کند. علت را جویا شدم. حسن گفت واقعیت این است که من در دوران جوانی و جهالت اقدام به خالکوبی پشت دستانم نمودم و حال تصمیم گرفته ام با آتش سیگار تمام خالکوبی ها را بسوزانم و کاری کنم که آثاری از آن ها برجای نماند. از طرفی هم با وجود این ها رو ندارم دستم را رزمندگان ببینند.

پس از چند روز دیدم که حسن تمام خالکوبی های پشت دستش را سوزانیده و موفق به آن شده است.

یادم هست وقتی می خواستیم به مقری یا یگانی از یگان های رزمندگان برویم، حسن را که از نظر قد و قواره رشید بود و محاسن بلندی داشت جلو می انداختیم و دژبانی های یگان ها وقتی عظمت و ابهت حسن را می دیدند به ما احترام می گذاشتند و با احترام به ما اجازه ورود در یگان را می دادند. در غیر این صورت باید مجوز می گرفتیم و این کار مدت ها زمان می برد.

یادم هست عمده زحمات فیزیکی و بدنی گروه ما را حسن به دلیل توان جسمی بالا انجام می داد، از قبل احداث سنگر، نقل و انتقال الوارها و ... ما طی مدتی که در حال احداث سنگر و پدافند و تثبیت سنگرهای جدید بعد از عملیات طریق القدس بودیم؛ بارها و بارها توسط هواپیماهای دشمن بمباران می شدیم و گاهی هم دشمن از ما تلفات می گرفت و جالب این که هر وقت هواپیماهای دشمن در آسمان ما خودنمایی می کردند، حسن رو به هواپیماها می کرد و بلند می گفت: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست، ارز خود می دهی و زحمت ما می داری. و این کار حسن به ما روحیه می داد و قوت قلب.

آخرین مراحل تثبیت خط پدافندی را طی نمودیم که شنیدیم قرار است سمت شوش و رقابیه عملیات صورت گیرد. به زحمت از تیپ عاشورا جدا شدیم و به اتفاق دوستانمان به تیپ کربلا به فرماندهی سردار مرتضی قربانی ملحق شدیم.

حدود یک ما با این برادران در همسایگی برادران ارتشی در خطوط پدافندی رقابیه بودیم و نیروهای اطلاعاتی تیپ کربلا را که عمدتاً تا عمق نیروهای دشمن شناسایی می کردند همراهی می نمودیم که این مهم خود حکایت دیگری دارد و باید در جای خودش بحث شود.

در دهکده شیخ شجاع، در نزدیکی های خط رقابیه آماده و منتظر فرمان عملیات بودیم که دشمن پیش دستی کرد و به خطوط ما حمله نمود. ما را نیمه شب بیدارکردند و جهت دفع تک دشمن به خط اعزام شدیم. مختصر بگویم دشمن که خط اول رزمندگان ارتش را اشغال کرده بودند به عقب راندیم و تاظهر دشمن با دادن تلفات سنگین و تعدای اسیر به جای اولیه خود برگشت.

در مرحله بعد قرار شد ما به دشمن حمله کنیم. شب هنگام به سمت دشمن رفتیم، ولی نتوانستیم با دشمن درگیر شویم. طی این مدت چند شهید و مجروح دادیم. و بنده نیز جراحت مختصری نصیبم شد. در مرحله بعد دو مرتبه قرار شد به دشمن یورش بریم.

از حسن خواسته بودیم که به دلیل توان جسمی بالا در صورت لزوم کار امدادگری و حمل مجروح را نیز انجام دهد. در این مرحله من با برادران نبودم و جانشینم شهید شکرا... پیروان قرار شد با نیروها جهت ضربه زدن به تانک های دشمن که در دشت بین خطوط اول خودی و دشمن و بیشتر در نزدیکی خطوط دشمن پراکنده بودند اعزام شوند. آن ها بعد از درگیری و انهدام بخشی از تانک های دشمن به عقب برگشتند. تعدادی شهید و مجروح حاصل کار این عملیات بود که یکی از این شهدا همین جانشین محترم بود. به سختی تعدادی از مجروحان را به عقب برگردانده بودند که در این مهم نقش حسن به عنوان ناجی مجروحان زبان زد کلیه رزمندگان بود. می گفتند اگر حسن نبود بعضی از مجروحان امکان برگشت به عقب را نداشتند. (مجروحان زنده این عملیات که آن شب با حسن بودند خوب می دانند که من چه می گویم و بعضی از آن ها زنده ماندن خود را مدیون تلاش و کوشش و مجاهدت حسن می دانند.) برای بار چهار عازم نبرد با دشمن گردیدیم.

به دلیل ضربات وارده به گردان و گروه ما در این مرحله از ما به عنوان خط شکن استفاده نگردید. صبحگاهان نیروها را با خشایار و پی ام پی به سمت خط اول دشمن در تنگه رقابیه بردند.

من و حسن و تعدادی دیگر از دوستان در بالای خشایار از سرعت بالای خشایار احساس خوبی داشتیم که متوجه شدیم تانک های دشمن در روبروی ما در تنگه دارند مستقیم به سمت ما تیراندازی می کنند. کاری از دست ما برنمی آمد جز دعا و اگر یک گلوله به یکی از این وسیله ها می خورد تقریباً یک دسته یعنی حدود 22 نفر یک جا شهید می شدند اما به لطف خدا این اتفاق نیفتاد و شاید اولین معجزه بزرگ جبهه در آن زمان جلو چشمان ما پدیدار گشت و آن این بود که گرد و غبار شدیدی در یک لحظه کل منطقه را فرا گرفت که این گرد و غبار حائلی شد بین ما و تانک های دشمن؛ تا آن ها ما نبینند و ما به سلامت به میدان مین دشمن رسیدیم.

تعدادی از اجساد مطهر شهدا که شب قبل در این میدان به شهادت رسیده بودند و پیکرهای پاک شان هنوز در میدان بود راهنمای عبور ما از میدان مین گردید.

به اتفاق دوستان از میدان مین و خط اول دشمن عبور نمودیم. خلاصه می گویم، با دشمن درگیر شدیم، چون منطقه مدت ها در دست دشمن بود اشراف اطلاعاتی خوبی نسبت به وضعیت زمین منطقه داشت و این مهم به ضرر ما بود. به هر صورت فشار دشمن بیشتر و بیشتر می شد تا جایی که 2 بار با نارنجک دستی و یک بار با تیر مستقیم فقط مرا تا سر حد شهادت بردند اما خدا نمی خواست و همین طور دوستان دیگر. حسن که از این وضع خسته شده بود به فکر چاره افتاد. به من گفت اجازه بدهید ، بروید کمی عقب و از سمت چپ دشمن را دور بزنم شاید بفهمم استعداد و توان آن ها چقدر است و یک چاره ای جهت خلاصی از این محاصره پیدا کنیم. هنوز کمی از ما دور نشده بود که دشمن او را دید و رگبارهای آتشین خود را به سمت او گشود. ما دیگر او را ندیدیم و خبری هم از او نشد تا این که من هم مجروح شدم و در بیمارستان سینا اهواز او را در حالی که روی تخت خوابیده بود دیدم ولی نتوانستم با او صحبت کنم.

بعد از اتمام عملیات به همراه چند تن از رزمندگان و دوستان که به مرخصی آمده بودند از او در منزلش عیادت کردیم. خیلی خوشحال شد و گفت در اولین فرصت خودم را به شما در جبهه می رسانم. ما که جراحت او را می دیدیم( از ناحیه کتف و شانه تیر خورده بود) فکر نمی کردیم حالا حالاها بتواند از روی تخت بلند شود.

مرحله اول و دوم عملیات بیت المقدس را پشت سر می گذاشتیم. چند روز مانده به انجام عملیات در مرحله سوم و آخرین مرحله عملیات بود. که حسن را در خط اول خودی و در سنگرهای تعجیلی که مهیای آخرین عملیات بود دیدیم. حسن گفت خیلی تلاش کردم تا شما را پیدا کنم. کلیه خطوط رزمندگان را گشته ام تا بالاخره شما را پیدا نمودم.

بچه ها از دیدن او خوشحال شدند و روحیه گرفتند. چند روز در خط بودیم و شب حمله فرا رسید. در این مرحله ما با تعدادی از برادران ارتش ادغام شده بودیم و تلفیقی از برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی در قالب یک گردان به وجود آمد که به همین صورت بر دشمن تاختیم.

پس از فروریختن خطوط تعجیلی دشمن که هنوز نرسیده بودند آن را کامل نمایند، به دلیل شکست در مراحل اول و دوم به روستایی رسیدیم که ظاهراً دشمن قوای خود را در آن جا متمرکز کرده بود. در پشت بام های روستا سنگرهای محکمی درست کرده بودند و از فاصله دور اجازه نزدیک شدن به روستا را به ما نمی دادند. مدتی در پشت یکی از خاکریزهای طبیعی که دور روستا قرار گرفته بود ماندیم تا چاره ای بیندیشیم. در این مدت حسن مدام به من فشار می آورد که دستور حمله را صادر کن تا با یک حمله سریع دشمن را قلع و قمع نماییم. ولی وضعیت طوری بود که تا ما بخواستیم به آن ها برسیم می بایستی تلفات زیادی می دادیم و من صلاح نمی دانستم. تا این که حسن مرا متوجه یک خودروحامل سلاح 106 از نیروهای خودی در عقب سرمان کرد.

رفتم و با مسئول106 صحبت کردم و گفتم که اگر چند گلوله به سمت روستا شلیک کنید ما درحمایت شلیک شما به سمت روستا یورش می بریم و آن جا را تصرف می کنیم.

همین طور هم شد. با شلیک  106 و غبارآلودگی روستا، با یک حمله و ا...اکبر رزمندگان ظرف مدت کوتاهی بدون تلفات خود را به روستا رسانیدیم و در وهله اول دیدیم احدی از عراقی ها نیست. تعجب کردیم. بعد متوجه شدیم که همگی از ترس به درون خانه ها رفته و مخفی شده اند.

خوشحال و مسرور از فتوحات به دست آمده بودیم که یکی از برادران گفت: بیا برو و با حسن خداحافظی کن. دارد شهید می شود. رفتم بالای سرش دیدم غرق در ترکش و خون ولی محکم و استوار، یکی از فیلمبرداران  جنگ داشت با او مصاحبه می کرد و می گفت برادر حالا که داری شهید می شوی بگو نظرت درباره شهادت چیست؟ عده ای دیگر از دوستان هر کدام به نوبت از او می خواستند که سلامشان را به فلان شهید و فلان شهید  دوست برساند.

سریع یکی از خودروهای دشمن را که در آن جا بود روشن کردیم و حسن و یکی دیگر از رزمندگان را که از ناحیه دست مجروح شده بود سوار کردیم.

من امیدوار بودم که با توجه به قدرت بدنی بالای حسن شاید بتواند این بار نیز از شهادت بگریزد و او را دو مرتبه در جمع خود ببینیم.

او را بوسیدم و گفتم اگر کاری از دست من برمی آید بگو. گفت یا خودت یا قاسم(شهید قاسم زارع) همراه من عقب بیاید. خودم که مجبور بودم با دیگر رزمندگان ادامه مسیر بدهم ولی قاسم را همراه او فرستادم.

بعدازظهر همان روز قاسم را دیدم. از خودرو پیاده شد. گفتم از حسن چه خبر؟ تا گفتم زد زیر گریه. فهمیدم که حسن شهید شده است.

ضربه سختی خوردیم . ولی خوشحال بودیم که حسن دینش را به اسلام و مملکت و خصوصاً مادر خدابیامرزش ادا نمود.

رفت تا به مادرش بگوید که من به آرزوی شما جامه عمل پوشانیدم و با تقدیم جانم که بهترین هدیه الهی است آرزویتان را برآورده نمودم.

حسن به ما درس دلدادگی ، ایثار، از خودگذشتگی و عشق داد. حسن دیروز کجا و حسن امروز کجا. دیروز چه کسانی با حسن بودند و امروز دوستان حسن چه کسانی هستند؟ برای من و دوستانم که امروز شاهد زرق و برق های این دنیای طمطراق هستیم، حسن آیتی بود از آیت های الهی که خیلی زود و زودتر از آن چه فکرش را می کردیم به حق و حقیقت واصل گردید. خدایا، پروردگارا! ای کاش همه عبادت ها و مجاهدت های ناچیز ما را می گرفتی و یک ذره از خلوص و عشق الهی حسن را به ما ارزانی می داشتی! خدایش بیامرزد و روحش را با سرور و مولایش اباعبدا... محشور گرداند. امید داریم که فردای قیامت حسن دستگیر و شفیع مان در روز جزا باشد.

ای کاش کمی از معرفت و شناخت او شامل حال ما می شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد

شهدا می دانند که دوستان فراموششان نمی کنند

 

فیلم لحظه شهادت شهید:

 

 

عکس شهید:

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper