تاول هایی که بر دل مانده اند

سکوت همه فضای سنگرها و خاکریزها را گرفته، پرچمی در باد همچنان تکان می خورد و گونی های قدیمی در اثر گذر زمان فرسوده و پاره شده و خاکهای میان آنها به بیرون ریخته، اینجا مقر و پادگان امیرالمومنین(ع) بانروشان در 20 کیلومتری ایلام در سال های جنگ است.

 

 



شهدای کازرون، دلم همچون آهویی گریز پا عنان جسمم را در پی خود می کشد و همچنان می تازد، گویی چیزی در لابه لای این خاطرات گذشته های نه چندان دور جبهه و جنگ برجا گذاشته، سیلوهای بزرگ و آهنگی که محل آموزش و آسایش نیروهای جبهه است با کف سیمانی که بر روی دیوارهای آنها هزاران نفر یادگاری نوشته اند، همچنان سرشار از عطر بهشتی است.

سنگرهایی که در دل کوه کنده شده و تا وارد آن نشوی نمی توانی بفهمی که این مکان فرماندهان جنگ است و از دور تنها شبیه یک تپه ماهور بیش نیست، بسیار برایم جذاب و دیدنی است.

همه خاطرات بمباران، صدای آژیر قرمز، غرش هواپیماهای جنگی و ضد هوایی و توپخانه هایی که مرتب شب تاریک را به روز روشن و یک جشن مرگبار مبدل کرده است دوباره فضای ذهنم را آشفته می کند.

صدای جیغ زنان و گریه کودکان که شبانه در پستو ویرانه ها پناه می گیرند، هجوم مردم برای فرار به دامنه کوه ها همه شهر را پر از هیاهوی باد و باروت و دود می کند.

همه چیز دوباره در برابر چشمانم ظاهر می شود، روزهای سخت جنگ و بمباران، آوارگی و شهادت عزیزان همه را همچون فیلمی در برابر چشمانم دوباره می بینم.

سکوت همه پادگان را پر کرده، یکی یکی دل نوشته ها را می خوانم، در بیرون محوطه این شعر را که با خط سبز نوشته شده، تمام جانم را غرق احساس می کند: ˈدر دلم یاد شهیدان مانده است، جای تاول های پاهای عدنان مانده استˈ

یاد آن شبی می افتم که به خاطر قطع برق در اثر بمباران هوایی هنگام فرار از خانه یک جفت چکمه پلاستیکی کوچک که چند شماره از پایم کوچک تر بود پوشیدم و در حالی که مادرم خواهر کوچکترم را در بغل داشت و دست من را که شاید شش سال بیشتر نداشتم گرفته بود و به دنبال خود می کشید، افتادم، آنقدر در آن شب تاریک دویدیم که همه پاهایم تاول زده بود و به خاطر درد زیاد مجبور شدم چکمه ها را در بیاورم و با پای برهنه در میان سنگ لاخ ها و خارهای کوه به دنبال مادرم بدوم، از شدت درد فقط گریه می کرد.

تاول ها و زخم هایی که هنوز با گذشت 30 سال باز هم جایشان بر روی پاهایم پینه بسته و به یادگار مانده است.

اسم عدنان همه ذهنم را پر کرده، همه اش با خودم فکر می کردم که شاید این رزمنده دوران دفاع مقدس مثل من که چکمه ام به پایم کوچک بود، پوتینش برایش کوچیک بوده و پایش را زخمی کرده است.

چند روز مدام تمام ذهن و فکرم پیش آن تاول ها و تجسم آن روزها باقی مانده بود، از چند نفر پرسیدم و جویای این رزمند و دلاور شدم تا شاید بیشتر اطلاعاتی بدست آورم اما هیچ کسی اطلاع دقیقی نداشت.

به سفارش یکی از همکارانم شعر را در گوگل جستجو کردم تا شاید ردی از عدنان و تاول های پایش بیابم که این بار جای تاول هایش دلم را به درد آورده بود و روحم را مدام خراش می داد که اینچنین یافتم.

شهید ˈعدنان سابوتهˈ متولد سال 1327 در منطقه عشایری ˈشوهانˈ یا همان ˈچنگولهˈ استان ایلام در خانواده مذهبی و اهل قرآن متولد شد؛ پدرش کشاورزی و دامپروری می کرد و متولد بغداد است زیرا در سال های قبل از انقلاب بسیاری از خانواده های ایلامی برای امرار معاش به عراق مهاجرت می کردند.

وی در زمانی که در عراق بود به تحصیل پرداخت و به خوبی با زبان عربی و قرآن آشنا شد.

در زمان جوانی با یکی از آشنایانش ازدواج کرد و ثمره این زندگی کوتاه که به جدایی انجامید فرزند پسری به نام ˈحیدرˈ بود و سپس در سال 1350 توسط رژیم بعث از عراق به ایران بازگردانده شدند و پس از بازگشت در سال 52 به تهران آمدند.

وی در دوران پیروزی انقلاب به همراه برادرانش نقش برجسته ای در معرفی امام خمینی (ره) و انقلاب به مردم استان داشتند.

عدنان در سال 1358 با یکی از اقوام ازدواج کرد و از ازدواج دومش صاحب دختری به نام ˈمریمˈ شد.

پس از حمله عراق به مهران در مهرماه سال 59، بسیاری از مردم مناطق مرزی بدون اینکه کوچکترین وسیله ای همراه خود داشته باشند، به کوه های اناران و چنگوله آواره شدند.

عدنان سابوته در آن روزهای جنگ و درگیری که بسیاری از منافقان در مناطق چنگونه نیز مستقر شده بودند و در کمین نیروهای ایرانی و آوارگان بودند، برای مردم آذوقه، آرد و خرما و سایر وسایل مایحتاج مردم از طریق ستاد عشایر ایلام تهیه و با اسب و قاطر لوازم در کوه های اطراف در بین مردم تقسیم می کرد.

این دلاور شجاع دلسوزانه تا زمانی که مردم آواره کوه ها و دشت های مهران بودند، به یاریشان می شتافت و همچون ناجی مایحتاج ضروری آنان را تامین می کرد.

عدنان در آن روزهای درگیری و آوارگی با انسجام و وحدت میان عشایر منطقه سعی در ایجاد بسیج عمومی برای دفاع از مرزها و خانه و کاشانه مردم مهران کرد.

این بسیجی دلاور و شیرمرد روزگار، با گرفتن اسلحه نظامی و خودرو، مردم منطقه عشایر را برای حضور در جبهه سازماندهی می کرد.

وی با سازماندهی بسیج عشایر ایلام نقش مهمی در بیرون راندن دشمن و مقاومت در برابر تجاوز ارتش بعث عراق ایفا کرد.

شهید سابوته به همراه سایر رزمندگان، شب ها را تا سحر بیدار بودند و منطقه ای که دشمن تجاوز کرده بود را مین گذاری می کردند.

کم کم مردمی که از روستاها فرار کرده بودند، به عشایر بسیجی پیوستند، اسلحه ها را به دست گرفتند و با حضور در اطراف کوه «پشمی» و قلعه «زینل» فرصت را از نیروهای بعثی گرفتند.

مردمی که از چنگوله فرار کرده بودند نیز با اسب و قاطر از «ملکشاهی» و «گنبد پیرمحمد» از بنیاد مهاجران آذوقه می گرفتند؛ بعد از آن به کمک برادارن سپاه پایگاه های مقاومت بسیج عشایری را تشکیل دادند و جنگ های نامنظم را در جبهه ها راه انداختند.

پس از سقوط شهر مرزی مهران، شهید ˈعدنانˈ نیت کرد که محاسنش را تا پیش از زیارت امامزاده سیدحسن کوتاه نکند.

به روایت بسیاری از همرزمانش این دلاور مرد و عاشق دلسوخته بارها گفته بود که «قبل از انقلاب اشتباهاتی داشتم؛ دعا کنید تا شهید شوم و اگر شهید شوم به این معنی است که خداوند مرا قبول کرده است».

او پابرهنه راه می رفت تا خداوند گناهانش را ببخشد؛ او خارهای بیابان ها و سنگ های داغ را به جان می خرید تا بلکه پروردگار توبه اش را بپذیرد.

عدنان آموزش نظامی ندیده بود اما مین ها را خنثی می کرد؛ گاهی به او می گفتند «عدنان بالاخره مین های عراقی تو را به کشتن می دهد» او عاشقانه، پاسخ می داد «اگر در انجام کاری برای دفاع از اسلام کشته شوم، شهید شده ام».

همسر شهید «عدنان سابوته» می گوید: عدنان صبور و خوش اخلاق بود؛ همیشه آرزوی شهادت داشت، بدون اینکه دوره آموزش نظامی گذرانده باشد، با شجاعت می جنگید.

یکی از همرزمان شهید در بیان خاطره ای از وی می گوید: بالگردهای عراقی به منطقه حمله کردند با «کالیبر50» به سمت آنها شلیک می کردیم؛ شهید سابوته از «گنبد پیرمحمد» سوار ماشین شده بود تا خود را به منطقه برساند، سنگ های چالاب بسیار تیز و برنده و زمین پر از خار بود؛ به عدنان گفتم «پس کفش هایت کو؟ چگونه می خواهی روی این سنگ ها و خارها راه بروی» او گفت «کفش می خواهم چه کار، خارها نرم اند».

شهید عدنان بیشتر مواقع با پای برهنه بود؛ به همین دلیل سردار طباطبایی و بقیه همرزمانش او را «عاشق پابرهنه» نامیدند؛ گاهی شب ها برای غافلگیری دشمن مجبور بودیم با قاطر برویم؛ بیشتر مسیر را رفته بودیم در حالی که شهید سابوته کفش هایش را در پایگاه جا گذاشته بود.

همرزم شهید «عدنان سابوته» با بیان خاطره ای از این شهید یادآور شد: اواخر تیرماه سال 1361، عراق از مهران عقب نشینی کرده بود؛ به همراه چند تن از نیروهای بسیج عشایر، رزمندگان و عدنان در حال تعقیب و گریز بودیم؛ به دلیل پیاده روی زیاد در پستی و بلندی ها، برای شناسایی و گشت زنی، کفش هایم پاره شد و قابل پوشیدن نبود؛ برای اینکه بتوانم بقیه مسیر را بروم، پارچه ای به پاهایم بستم؛ عدنان با دیدن این وضعیت کفش هایش را در آورد و به من داد و خودش 12 کیلومتر در خار و خاشاک و زمین داغ، با پای برهنه مسیر را ادامه داد؛ زمانی که به جاده رسیدیم به او گفتم «نگاه کن پاهایت خون می آید» او با بی تفاوتی گفت «من دوست دارم با پایی برهنه عراقی ها را بیرون کنم».

پس از عقب نشینی عراقی ها از مهران، جزو نخستین کسانی بودیم که زائر امامزاده سیدحسن (ع) و شهدای مهران شدیم.

عدنان در آنجا خیلی زیبا قرآن قرائت کرد و در حالی که گریه می کرد، گفت «به زودی به آنها می پیوندیم»؛ سپس بنا به نیتی که کرده بود، درخواست کرد تا کمی از محاسنش را اصلاح کنم.

گزارشی از وضعیت منطقه تهیه کردیم؛ با حاکم شدن کمی آرامش در منطقه، شهید سابوته تصمیم گرفت به دیدار پدر و مادر و فرزندش به تهران برود؛ مبلغ کمی از استانداری گرفته بود تا آن را برای مداوی بیماری کلیوی حیدر اختصاص بدهد؛ چند روزی در تهران ماند.

پس از بازگشت به منطقه، به او گفتم «بگذاریم تا گردان تخریب، مین ها را خنثی کند» اما پاسخ داد «هرجایی که مین ها جلوی پیشروی بچه ها را بگیرد، خنثی می کنم».

برای رفتن به مرخصی و خداحافظی پیش عدنان رفتم؛ او گفت «من بطور قطع شهید می شوم» گفتم «از کجا می دانی؟» پاسخ داد «از زمانی که همسر اولم را طلاق دادم، پدر و مادرم از من دلگیر بودند؛ در این مرخصی که چند روزی پیش آنها بودم، مورد عزت و احترام بودم؛ زمانی که خواستم از در بیرون بیایم، مادرم پیراهنم را از پشت گرفت و لبخندی زد و گفت اولین کسانی که همراه شهدا به بهشت می روند، پدر و مادرشان هستند؛ این همه در کوه ها و دشت ها مقاومت کردم اما هیچ یک از آنها به اندازه حرف مادرم تاثیرگذار نبود؛ و به دلم افتاده که شهید می شوم».

ساعت 2 ظهر روز دهم مرداد 1361 بود و آفتاب سوزانی بر دشت «چالاب» ایلام می تابید؛ دوستانش چای ذغالی آماده کرده بودند و به عدنان اصرار می کردند تا بیاید و به جمع آنها بپیوندد؛ او می گوید «باید این مین را هم خنثی کنم» تا اینکه عدنان با انفجار مین تله ای با قلبی ترکش خورده، دست و پاهایی قطع شده و پیکری خون آلود که امکان غسل آن وجود نداشت، به دیدار خداوند رفت و دعای این دلاور پابرهنه مستجاب شد.

پیکر شهید سابوته که در قفس تن ناآرام بود، در امامزاده علی صالح (ع) شهر صالح آباد استان ایلام آرام گرفت.

عدنان همیشه از اسلام و احکامش حرف می زد؛ تکیه کلامش «طبق گفته امام» بود و می گفت «وقتی امام می گویند انقلاب را حفظ کنید، مقابل دشمنان بایستید، با امت ایران هستند و باید من و شما انقلاب را به دست صاحب اصلی که امام زمان (عج) است، برسانیم؛ باید خستگی ناپذیر بوده و روز به روز با تمام قدرت، قرآن و اسلام را حفظ کنیم و در خط ولایت باشیم؛ باید روبروی دشمن بایستیم و نگذاریم دشمن در خاک ما راحت و آسوده بخوابد؛ اگر شب ها به عراقی هایی که در خاک ما خوابیده اند، پاتک نزنیم، اشتباه کرده ایم و گناه مرتکب شده ایم». او به تمام حرف هایی که می زد عمل می کرد و دشمن را تا منطقه قلاویزان به عقب راند.

تنها پسرش نیز در مسیر پدر گام گذاشت و پس از شهادت پدر، درصدد ادامه دادن مسیر پدر برآمد.

«مریم سابوته» یگانه دختر عدنان، درباره برادرش می گوید: کلاس اول ابتدایی بودم، وقتی حیدر به ایلام می آمد با اخلاق بسیار خوبی که داشت، در درس هایم خیلی کمکم می کرد؛ در دوران جنگ اجازه نمی دادند که فرزند شهید به خصوص تک فرزند پسر به جبهه اعزام شود اما حیدر این موضوع را مطرح نکرده بود تا بتواند در جبهه حضور یابد.

حیدر قبل از رفتن به جبهه دیداری با ما داشت و گفت «بعد از برگشتن از جبهه به اینجا می آیم تا برایت هم پدری کنم و هم برادری».

زمستان بود و خیلی منتظر بودم تا برگردد، اما خبر شهادتش را برایمان آوردند. او نیز در سال 1366 در منطقه کردستان طی عملیاتی به پدرم پیوست.

به راستی که شهرها و کشور ما آنقدر اسطوره و قهرمان دارد که هیچ نیازی نیست تا قهرمان سازی کنیم، آنقدر دلاور بی نام و نشان در جای جای ایران اسلامی با شجاعت و دلاورمردی در برابر هجوم دشمن متجاوز ایستادگی کردند که نام و آوازه شان و ورق زدن روزهای زندگیشان راوی بهترین قصه هاست که افسانه را به سخره می گیرد.

مردانی که شیران روز بودند و زاهدان شب، نه از دشمن هراسی به دل داشتن و نه جسمشان در برابر گلوله و تیر و ترکش نحیف بود، آنقدر مرد بودند که بهترین محک مردی را می توان عیار وجودی آنان قرارداد.

یاد همه شهدا و همه عزیزان که در هشت سال جنگ تحمیلی آوارگی و بمباران را تحمل کردند گرامی باد.

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات (1)

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper