یک گلوله آرپی جی تانک های دشمن را فراری داد

وقتی یکی ازگلوله های آر.پی.جی به هدف اصابت کردویکی ازتانک های دشمن را هدف قرار داد، تانکهای دیگر سر و ته کرده و پا به فرار گذاشتند.

 

 

 


به گزارش سرویس «حماسه و دفاع» شهدای کازرون، عادل خاطری از فاتحان خرمشهر و جانباز و رزمنده دفاع مقدس در نقل خاطره ای از آن دوران می گوید: وقتی که خرمشهر هنوز به اشغال کامل درنیامده بود، روزها با بچه ها پیشروی کرده و بخشهایی را که عراقی ها اشغال کرده بودند، پاکسازی می کردیم اما شب ها زمانی که به استراحت می پرداختیم، دوباره آنجا به اشغال بعثی ها درمی آمد.
یکی از روزها خبر رسید که دشمن وارد بندر شده، به سرعت با تعدادی از بچه ها خود را به آنجا رسانده و متوجه شدیم، جمعی از برادران قبل از ما در آنجا حاضر هستند.
برای عقب راندن عراقی ها به اتفاق بچه ها جلو رفته و هرکدام در محلی مستقر شدیم، سلاح ما تفنگ ژ3 بود هرچند دو قبضه آر.پی .جی 7 هم به داد ما رسید.
یکی از آر.پی.جی ها در دستان همایون عباسی بود و دیگری نزد همایون سلطانی فر، آنها خود را برای شلیک به سمت تانک های دشمن آماده کرده بودند.
عراقی ها هم با تانک های خود در حال پیشروی به سمت شهر بودند و تقریبا بندر را به اشغال خود درآورده بودند.
به همایون گفتم، خط آتش را به تو می دهم تا تانکی را که در جلو قرار دارد، هدف قرار دهی.
همایون خود را آماده کرد تا به هدف شلیک کند، ما خط آتش سنگینی با اسلحه های خود درست کردیم، همزمان دو آر.پی.جی زن با هم شلیک کردند و یکی از گلوله های آر.پی.جی به هدف اصابت کرد و بقیه تانک ها با آتش گرفتن تانک اول، سر و ته کرده و پا به فرار گذاشتند.
ما به تعقیب آنها پرداختیم، پس از اصابت گلوله آر.پی.جی و به آتش کشیدن تانک دشمن، هر دو برادر آر.پی.جی زن به هوا برخاستند و شادی کردند.

** فرار دو عراقی به کشتی باری
در این میان یکی از بچه ها گفت، دو عراقی را دیده که به داخل یک کشتی باری که در کنار اسکله پهلو گرفته بود، وارد شدند.
من به اتفاق آن برادر به داخل کشتی رفتیم، همه جا را دنبال آن دو گشتیم، وقتی به انتهای کشتی رسیدیم و آنها را نیافتیم باصدای بلند به آنها هشدار دادیم که خود را تسلیم کنند.
به زبان عربی به آنها گفتیم، در صورت تسلیم شدن، کاری با آنها نداریم و به عنوان اسیر با آن دو رفتار خواهیم کرد اما دو عراقی مقاومت کردند از این رو ناچار به پرتاب نارنجک به داخل کابین شدم و آنها را به درک واصل کردم.
پس از این کار از پلکان کشتی به پایین رفته و به بقیه برادران ملحق شدم.
ناگهان از دور سایه شخصی را دیدم که میان تیرآهن هایی که دربندر دپو شده بود، پنهان شده است.
نزدیک او رسیدم و دیدم 'قصی دانشیار' است و به شدت گریه می کند، علت را جویا شدم، او گفت، شماها کجا بودید؟ با محسن شمشیری در حال نبرد بودیم که مجروح شد و من نتوانستم او را نجات دهم .
عقب نشینی کردیم و من میان تیرآهن ها پنهان شدم اما او که جلوتر از من بود، به دست عراقی ها افتاد، آنها ناجوانمردانه و وقتی که بالای سر محسن رسیدند، تیر خلاص را به پیشانی او شلیک کردند در حالیکه او زنده بود.
قصی را بغل کردم و در حالیکه سعی داشتم، او را آرام کنم، گفتم در حال پیشروی هستیم و عراقی ها با دادن تلفات زیاد در حال عقب نشینی هستند.
به قصی گفتم، حالا بیا و محلی که محسن در آنجاست، نشان بده، سپس کمی جلوتر جنازه محسن را دیدم که تیر خلاص به پیشانی او زده بودند.
قصی خیلی از دیدن این صحنه متاثر شده بود و می گفت، برخورد ما با اسرای عراقی محترمانه و انسانی است، آنها به محض اینکه به ما می گویند،'دخیل خمینی'، با رفتار خوب ما مواجه می شوند ولی آنها با بی رحمی تمام و ناجوانمردانه بچه های ما را قتل عام می کنند. دیدن این صحنه خیلی قصی را به هم ریخته بود.
پس از آن، چند نفر از بچه ها از جمله ایاد حلمی زاده و حسن سواریان پیکر محسن را بیرون آورده و تحویل سردخانه دادند.

ایرنا

 

 

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper