باورش برایم سخت بود که دیگر نمی‌توانم به جبهه برگردم

بعد از یک روز که در بیمارستان بستری بودم، پزشکان گفتند قطع نخاع شده‌ام. جا خوردم. انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده بود. باورش برایم سخت بود، نمی‌توانستم قبول کنم که دیگر نمی‌توانم به جبهه برگردم، داشتم دق میکردم.

بزرگ‌مردی که انگشت مادرش را قطع کرد

جانباز اعصاب و روان: در طول این سال‌ها زجر زیادی کشیدم؛ بیمارستان‌ها و شهرهای مختلف بستری می‌شدم؛ جانبازی ما متفاوت است، چون معلوم نیست حالت‌های عصبی چه زمانی به سراغ‌اش می‌آید.

کمال فرمانده ای بی ادعا

پیامکی از سوی جانباز آشنایی برای بچه های قدیم گردان آمد به این مضمون: سلام انشاالله شب جمعه ساعت 7.30 دیدار با دوست و همرزممان کمال اسکندری همراه با برگذاری نماز مغرب و عشا.

روایت شوق/ قسمت پنجم

روايت گروهي از ايثارگران دوران دفاع مقدس به عتبات عاليات عراق/آغازداستان ازپيامكي بودكه ازطرف حسين پيروان به دوستان دوراندفاع مقدس رسيد.پيامي كه حامل حركتي جديد در زيارت نجف و كربلا داشت،يادآور دوران اعزام دفاع مقدس، همه اعضاي كاروان بايد از عزيزاني باشند كه روزي براي آزاد سازي كربلا و نجف جان خويش را در طبق اخلاص گذاشتند تا به عشق حسين برسند.

روایت شوق/ قسمت چهارم

روايت گروهي از ايثارگران دوران دفاع مقدس به عتبات عاليات عراق/آغازداستان ازپيامكي بودكه ازطرف حسين پيروان به دوستان دوراندفاع مقدس رسيد.پيامي كه حامل حركتي جديد در زيارت نجف و كربلا داشت،يادآور دوران اعزام دفاع مقدس،همه اعضاي كاروان بايد از عزيزاني باشند كه روزي براي آزاد سازي كربلا و نجف جان خويش را در طبق اخلاص گذاشتند تا به عشق حسين برسند.

صفحه6 از8

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper