در حسرت تیر خلاص ماندم

فرمانده بعثی با کلاه قرمز تکاوری بالای سرم آمد، می‌توانستم چهره برافروخته‌اش را ببینم، در دل از خدا طلب مغفرت کردم، هفت تیرش را به سمت سرم نشانه گرفت، چشمانم را آهسته بستم.

600 ضربه شلاق را تحمل کرد

این رزمنده دلاور مجددا برعقل آن افسر فرمانده عراقی خندید و او دیوانه وار سوال کرد: چرا می ‌خندی؟ مگر دیوانه شدی؟ گفت نه‌،از این میخندم که شما دیدید که زیر شکنجه‌ها سخت و کشنده شما 600 ضربه شلاق را تحمل کردم و به ملت و کشورم پشت نکردم، مگر ممکن است برای سیگار برگ دست به چنین خیانتی بزنم؟

روزهای سخت اسارت به روایت یک نوجوان

هشت سال وچهار ماه و22روز به همراه 23 نفر ازهم‌سن وسالان خوددر بند اسارت بودم و شرایطی را در آن برهه درک کردیم که خارج از تصور بسیاری است. دوری از خانواده،شکنجه و سن پایین همه فشارهایی بودند که به ما وارد می‌شد.

صفحه1 از8

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper