خاک بر سرت کنند حجتی

خرمشهر بودیم، بچه ها رحل ها را چیدند دور تا دور سنگر و قرآن ها را روی آن گذاشتند.

 

 

 

 

شهدای کازرون، خلیلیان سوره الرحمن را شروع کرد و بچه ها آرام آرام سرهای خود را تکون می دادند، یعنی که گریه می کنیم اما «اکبر کاراته» بیشتر از بقیه سر تکان می داد.

قرآن که تمام شد، حاج آقا سخنرانی را شروع کرد و در وصف شهید حجتی حالا نگو و کی بگو.

نیم ساعتی گذشت که چای آوردند، همه چای برداشتند اما اکبر کاراته چای برنداشت و خود را زد به من و گفت: من چطوری بدون حجتی چای بخورم؟

مجید در گوش او گفت: من ندیده بودم تا حالا برای کسی گریه کنی؟، چه شده برای حجتی گریه می کنی؟

اکبر چشم های سرخ شده خود را انداخت تو چشم های مجید و گفت: زورت می آید، دلم برای او کباب شده، دوست جون جونیم بود.

حاج آقا گفت: کاری به آقای کاراته نداشته باش، بگذار گریه کند دلش سبک شود، من هم رفیقم شهید شود، بیش از این گریه می کنم.

احمدی آهسته گفت: دل ما می سوزد از اینکه این دو اصلا با هم دوست نبودند.

هنوز چای نخورده بودیم که فرمانده سراسیمه دوید توی سنگر، نشست کنار حاج آقا و چیزی در گوش او گفت، بعد میکروفن را کشید جلوی خود و با خوشحالی گفت: برادران عزیز، خبر رسیده که برادر حجتی شهید نشده و حالا هم در بیمارستان شهید بقایی است.

هنوز حرف او تمام نشده بود که اکبر کاراته بلند گفت: خاک بر سرت کنند حجتی، تو عمرم یکبار گریه کردم، آن هم برای تو ذلیل مرده، می مردی شهید می شدی، تو که آبروی من را بردی.

بعد قاه قاه خندید و از سنگر رفت بیرون.

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات (1)

  • مهمان (امیر)

    خودم میدونم شرمنده پلاکتم......شرمنده فرزند بی پناهتم. ...ايشالا زیر سایه شهدا راهشو نو ادامه بدیم

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper