چشمهایت را ببند، خجالت نکشی

شلمچه بودیم، قیصری گفت: همه جور آن خوب است. صالح گفت: نه اسیر شدن بد است. هر کسی چیزی گفت، تا رسید به شیخ اکبر.

 

 

 

 

او دستهای خود را بالا برد و گفت: خدایا همه آن خوب است ولی من نمی خواهم در توالت شهید یا مجروح شوم.

نزدیک اذان ظهر بود که رفتیم برای تجدید وضو، دور تانکر آب ایستاده بودیم، حرف می زدیم و وضو می گرفتیم که ناگهان خمپاره ای پشت توالت منفجر شد و توالت را روی هم ریخت.

هاج و واج به گرد و غبار نگاه می کردیم که صدای جیغ و داد کسی بلند شد، دویدیم طرف صدا، صدای شیخ اکبر بود.

از زیر گونی ها و چوبهای خراب شده توالت، داد می زد و می گفت: آهای مردم بیایید کمک، نه نه نیایید کمک، من لخت هستم، خاک بر سرم شد، همه جای بدنم پر از ترکش شده است.

از خنده ریسه رفته بودیم، شیخ اکبر را از زیر گونی ها بیرون می کشیدیم اما مرتب داد زد: نامردها، نگاه نکنید، مگر نمی دانید من نامحرم هستم.

شیخ اکبر را روی زمین ولو کردیم، حالا نخند، کی بخند.

جیغ و داد می زد که امدادگر از راه رسید و به طرف او رفت.

شیخ اکبر گفت: نیا کجا می آیی؟

امدادگر گفت: چشمهایت را ببند، خجالت نکشی.

بعد کنار او نشست.

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper