راننده ناشی لودر

شناسه مطلب : 4731

با آمدن لودر بچه ها خوشحال شدند. همه با لبخند و تکان دست از او تشکر کردند. راننده لودر هم که انگار تجربه اش کم بود، با لودر روی سنگر رفت و آن را خراب کرد و زحمت همه بچه ها را برباد داد.

 

 

 

شهدای کازرون، یک روز از صبح با الوارهایی که دم دست بود، سنگری ساختیم. بچه ها خیلی خسته شده بودند. می بایست روی آن خاک می ریختیم.

بچه ها خسته بودند و حوصلحه نداشتند. در همین حین دیدیم لودری در حال ردشدن از کنار سنگر است. به طرف لودر رفتیم و از او خواهش  کردیم که یک مقدار خاک بر روی سنگر بریزد. با آنکه خیلی عجله داشت حرف ما را روی زمین نینداخت و قبول کرد.

با آمدن لودر بچه ها خوشحال شدند. همه با لبخند و تکان دست از او تشکر کردند. راننده لودر هم که انگار تجربه اش کم بود، با لودر روی سنگر رفت و آن را خراب کرد و زحمت همه بچه ها را برباد داد.

برگرفته از کتاب تبسم رزمندگان

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد