سجده بر روی پتو

شناسه مطلب : 4537

یکی از شب ها که داخل سنگر جا نبود، کنار خاکریز روی پتو خوابیده بودم. هوا بد جور سرد بود. از فشار دستشویی به خودم می پیچیدم، ولی حال نداشتم از زیر پتو بیایم بیرون، چون می ترسیدم با کنار زدن آن، سرما همه ی گرمای دلنشین را برباید!

 

 

 

 شهدای کازرون، همین طور که به خود می پیچیدم و مچاله شده بودم، فرمانده گروهانمان که از آنجا می گذشت، مرا به حال سجده روی پتو دید، آرام گفت: التماس دعا برادر....

اهمیتی ندادم. فقط فکر این بودم که چطور فاصله ی طولانی تا دستشویی را طی کنم. او که همواره مرا آدمِ شرّ و شلوغی می دانست، صبح که مرا دید، جلو و دمِ گوشم گفت: برادر .....، من رو حلال کن. خلاصه ما هم التماس دعا داریم.

با تعجب پرسیدم: التماس دعا؟ مگه خبری شده؟

با لبخند گفت: دیشب حال خوشت رو دیدم که داشتی نماز شب می خوندی. خوش به سعادتت. من رو هم دعا کن.

زدم زیر خنده و گفتم: نماز شب کدومه پدر آمرزیده؟ من داشتم از دستشویی می ترکیدم، حال نداشتم تا اون ورِ خاکریز برم، اون وقت تو میگی التماس دعا؟ که نگاه تندی انداخت و رفت.

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد