قبض برق ننه ممجوا

یه روز که درگیر عملیات والفجر هشت بودیم و از همه طرف گلوله های توپ و تانک بر سرمان می ریخت، متوجه ممجوا (محمد جواد) شدیم که پشت یه نخل نشسته و بر سر خودش می زد و می گفت آخ بابام سوخت!!!

 

 

 

شهدای کازرون، هیچکس نمی دونست که ممجوا چه مرگشه. مصطفی رفت و آرام کنارش نشست و گفت: برادر.....ممجوا.....تو را به ارواح پدرت بگو چي شده؟

ممجواد گفت: هنوز پدرم زنده است.

مصطفی: حالا هر وقت مرد.

ممجوا: خدا نکنه بمیره! زبونت گاز بگیر مرد حسابی.

مصطفی: اگر با دعای مو نمی میره، تا دعا کنم نمیره!

ممجوا: حال تو اي موقع چکار پدر مو داری؟

مصطفی: پس با کی کار داشته باشم؟

ممجوا: ننمو! (مادرم)

مصطفی: مادرت مرده؟ کی مرده؟

ممجوا: زبونت گاز بگیر.....میگم مثلا.....

مصطفی: واویلا.....مو آخرش نفهمیدم، مادرت مرده یا پدرت!؟

ممجوا: هیچکدوم!

مصطفی: پس مادر پدرت مرده؟ یا پدر مادرت؟

ممجوا: مصطفی یه چی بگم ناراحت نمی شی؟

مصطفی: نه؟ فقط حرف بد نزنیا!! تو مثلاً رزمنده ای ..... آدم باش ممجوا!

ممجوا: حیف محسن و حمزه که برادر تو بودن.

مصطفی: مگه من چمه؟

ممجوا: چیزیت نیست. فقط تو هیچوقت آدم نمی شی!

مصطفی: پس تو آدمی که زیر توپ و تانک صدام، پشت یه نخل نشسته و هی بابام بابام می کنی!

ممجوا: اگر تو هم از درد مو گرفتار بودی، از خجالت آب می شدی، می رفتی زیر گِل!

مصطفی: حالی میگی چه شده یا نه؟ گفتم شاید اون یکی چشمت هم کور شده! و برای همیشه به کازرون  بر می گردی، ما هم از دیدن قیافه ی  تکه پارت راحت می شیم.

ممجوا: کاش اون چشمم هم کور شده بود ولی .....

مصطفی: ولی چه .....؟

ممجوا: ولی ای قبضی تو جیبم نبود!!!

مصطفی: قبض چه؟

ممجوا: قبض برق خونمو!

مصطفی: تو جیب شلوار تو چه می کنه؟

ممجوا: آخ که بدبخت شدم!

مصطفی: خب بگو چه شده؟ تو فقط غر می زنی!

ممجوا: خدایا چه بدبختی دچارم شده که اینم مثل تاپو افتاده رو سرم! ببین، این قبض برق خونمونه که بیست روز پیش، ننه داد که ببرم بانک و پولش رو واریز کنم، یه دفعه عبدالرضا تلفن زد که ممجوا بلند شو بیو که عملیات داریم! منم یادم رفت و قبض برق خونمو همراه خودم آوردم تو خط!

مصطفی: حالی ای دیگه شیون داره که مثل جغد بشینی بابام بابام کنی؟ غر نزن، تا قبض بعدی برق خونتون قطع نمی شه!

ممجوا: وقتی می گم  حیف محسن و حمزه که برادرای تونن، میگی مگه من چمه!؟ خب همین دیگه! ای قبض جدید اومده بود. قبض قبلی هم دو ماه پیش تو جیب اون يكي پیراهنم بود که احد اومد ایثار کنه و بدون اینکه به خودم بگه، پیراهنم با تمام کاغذهای تو جیبش شست که دیگه چیزی از قبض نموند.!!!!

مصطفی: حالا مگه چی می شه؟ تو که با چشم کورت بابای صدام رو در آوردی، ولی بخاطر قبض برق خونتو عزا گرفتی!؟ خب هر وقت رفتی کازرون، برو بانک ملی پرداختش کن!

ممجوا: اداره ی برق ای چیا حالیش نی، تا دو روز پس و پیش میشه برقمو قطع میکنه! جون خودم بنظرم بیس روزی می شه که خونه ی ما برق نداره و ننه ی بدبختم تو تاریکی نشسه و با خودش می گه: لابد برق ها سراسری رفته!!!

وقتی عبدالرضا رفت کازرون تا ببینه چه سر ننه ی ممجوا اومده. وقتی عبدالرضا برگشت گفت: ممجوا خوب شد که رفتم کازرون، اگر نرفته بودم ننتو هنوز تو تاریکی نشسه بی و هی می گفت اداره ی برق زیر و رو بشه که هر دم برق کازرون سراسری قطع  می کنن!

وقتی عبدالرضا پول برق داد و اومد همه ی ما چقد از کار ممجوا و ننه شو خندیدیم!؟

یادش بخیر همون روزا

برگرفته از کتاب با ران و بوران(نوشته  برادر رزمنده دکتر محمد عارف)

 

اشتراک گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper