امان از دست عمو حسین

خیلی‌ با صفا بود. آن‌ طور که‌ خودش‌ می‌گفت‌ بچه‌ چهارراه‌ مولوی‌ تهران‌است‌. باور نمی‌کردم‌، مگر اینکه‌ توی‌ عملیات‌ روحیاتش‌ را دیدم‌. خدا وکیلی‌کَکش‌ نمی‌گزید. با همان‌ اخلاق‌ «داش‌ مشدی‌» و لوطی‌ منشش‌. چطوری‌؟بفرمائید:

سجده بر روی پتو

یکی از شب ها که داخل سنگر جا نبود، کنار خاکریز روی پتو خوابیده بودم. هوا بد جور سرد بود. از فشار دستشویی به خودم می پیچیدم، ولی حال نداشتم از زیر پتو بیایم بیرون، چون می ترسیدم با کنار زدن آن، سرما همه ی گرمای دلنشین را برباید!

من‌ شهيد شدم‌، آخ‌

من‌ شهيد شدم‌، آخ‌سر ظهر بود. اوايل‌ زمستان‌ سال‌ 65. توي‌ كانال‌ كسي‌ نبود. همة‌ بچه‌ها داخل‌سنگرهايشان‌ بودند. شفيعي‌ كه‌ نوبت‌ نگهباني‌ اش‌ بود، داخل‌ سنگر پيشاني‌پست‌ مي‌داد. سنگر پيشاني‌ ارتفاع‌ قلاويزان‌ مهران‌، براي‌ همه‌ نيروها معروف‌و مشهور بود. كافي‌ بود مقداري‌ از موهاي‌ مشكي‌ و خوشرنگ‌ و چه‌ بسا بور، انسان‌ از لبة‌ سنگر پيدا شود تا چندتايي‌ تير قناصه‌ از دو سه‌ طرف‌ شليك‌ شود و احياناً بوسه‌اي‌ بر پيشاني‌ زيبايش‌ بزند.

جيب‌ خشاب‌ يا شلوار

شايعه‌ شده‌ بود كه‌ « گردان‌ » امشب‌ رزم‌ دارد . حسين‌، جيب‌ خشاب‌ واسلحه‌اش‌ را بالاي‌ سرش‌ گذاشته‌ بود. خوشش‌ نمي‌آمد آنها را به‌ خود ببندد و بخوابد. ترجيح‌ مي‌داد كمي‌ ديرتر به‌ ستون‌ نيروها برسد ولي‌ اين‌ يكي‌ دوساعت‌ را راحت‌ بخوابد.

صفحه5 از12

جستجو

تبلیغات

اوقات شرعی


JoomShaper